سنجان یا سنجار؟ چگونه یک تحریف، نیای صفویان را یزیدی کرد
افسانهای به نام «صفویان کرد یزیدی»؛ میراث یک خطای فکری در تاریخنگاری ایرانی
چگونه «کرد» به خطا فهمیده شد و تاریخ صفویه تحریف گشت
احمد کسروی و تولد یک پندارخطای تاریخی؛ کردسازی ویزیدی پنداشتن تبار صفویان
از تبار گلهدار تا تبار سلطنتی؛ انگیزهای برای بازسازی گذشته صفویان
چرا گذشته خاندان صفوی بازسازی و انکار شد؟
ردپای نیاکان صفویه در جغرافیای گیلان و تالش
در این نوشتار، ناگزیرم بهصورت کوتاه و در حکم یک پرانتز توضیحی، به یکی از خطاپذیرترین و درعینحال تأثیرگذارترین فرضیههای تاریخنگاری معاصر ایران اشاره کنم؛ فرضیهای که احمد کسروی آن را طرح و شایع ساخت و بر اساس آن، نیاکان سلسلهٔ صفوی «کردِ یزیدیتبار» معرفی شدند.
البته پرداخت جامع و مستند به این موضوع را به مقالهای مستقل که بهزودی با همین عنوان منتشر خواهد شد، واگذار میکنم. اما از آنجا که این مسئله پیوندی مستقیم با بحثِ مفهوم تاریخیِ اصطلاح «کرد» و «اکراد» دارد، اشارهای مقدماتی در اینجا ضروری است.
قبلا تاکید کنم که اغلب صفحات کتاب یا بهتر بگوییم مقاله یا جزوه کمتر از چهل صحیفه ای احمد کسروی، فقط در رد انتساب سیادت شیخ صفی الدین است و نه در اثبات کرد بودن تبار او .و در فقط کمتر از دو صفحه گذرا به کرد بودن تبار شیخ بنا بر نسخه صفوه الصفا اشاره دارد و به غلط از کلمه کرد ایشان "اصطلاح سیاسی معاصر "کردستان" را به ناروا،استخراج و استنتاج می کند و به تعبیر خود سنجان را تصحیف سنجار می خواند . همین و ولاغیر! اما نکته مهم آن است که ایشان به هیچ وجه من الوجوه،در مطلب خود، به یزیدی یا ایزدی بودن تبار شیخ صفی و اینکه íین سنجان همان سنجار و شنگال کذایی یزیدی ها در مرز عراق و سوریه ( موصل ) است، حتی اشاره ای هم نمی کند! هرگز! و اینکه این نتیجه گیری کذایی وکذب را چه کسی و یا کسانی پس از ایشان، بدون منبع، درافوه و اذهان عمومی و محافل ادبی و تاریخی و نشریات و حتی محافل دانشگاهی، زبان به زبان یک کلاغ چل کلاغ کرده، شایع و رایج ساختند، آنچنانکه ملکه ذهن همه عوام و خواص شده، بگونه ای که هم اکنو ن همگان به غلط آن را به عنوان حقیقت تاریخی پذیرفته اند که جد شیخ صفی کرد یزیدی از سنجار (شنگال عراق ) بوده است .!؟چگونگی منبع این شایعه هرچند مشخص و معلوم و روشن نیست اما می توان حدس زد!
در این مطلب میخوانید
۱. خطای مفهومی در فهم «کرد» در متون تاریخی
ریشهٔ اصلی این خطا، ناآگاهی یا بیتوجهی به معنای لغوی و تاریخی واژهٔ «کرد» در متون کهن است. تا حدود یک قرن پیش، «کرد» و «اکراد» در منابع فارسی و عربی، نه به معنای یک قوم، ملت، زبان یا نژاد مشخص، بلکه بهعنوان توصیفی معیشتی برای مردمان چادرنشین، گلهدار و بیابانگرد از هر تبار و زبان بهکار میرفت.
این معنای غیرقومیتی، با ظهور ناسیونالیسم کردی در دورهٔ معاصر دچار دگردیسی شد و بهاشتباه، به گذشته تعمیم داده شد؛ خطایی که متأسفانه بسیاری از پژوهشگران معاصر نیز گرفتار آن شدهاند.
۲. از «الکردی السنجانی» تا «کرد یزیدی شنگالی»؛ مسیر یک تحریف
احمد کسروی، با پذیرش این پیشفرض نادرست که «کرد» در متون کهن همان ملت ادعایی معاصر است، ناگزیر شد زادگاهِ «فیروزشاه زرینکلاه الکردی السنجانی» ـ نیای صفویان ـ را در جغرافیای کردستان امروزی جستوجو کند، نه در گسترهٔ وسیعتری چون گیلان، تالش، مازندران، آذربایجان، لرستان یا دیگر نقاط فلات ایران که در آنها هم مردمان چادرنشین و هم مکانهایی با نام «سنجان» یا مشابه آن وجود داشته است.
در همین مسیر، کسروی اصطلاح «سنجان» را که در منابع کهن آمده بود، بهدلخواه «تصحیفشدهٔ سنجار» پنداشت؛ حال آنکه:
«سنجان» هرگز معادل «سنجار» نیست؛
خودِ «سنجار» نیز در زبان بومی مردم آن منطقه «شنگال» نام دارد؛که سنجار، تعریب شده آن در متون تاریخی رسمی است .
و مردم شنگال، یزیدیانی هستند که نهتنها مسلمان نیستند، بلکه بر اساس متون مقدس خود (از جمله مصحف رش)، صراحتاً خویش را نه «کرد»، نه «عرب» و نه «عجم»، بلکه ملتی مستقل با نام «ازدی» یا «شرفالدین» میدانند.
جدا از شواهد تاریخی پیشگفته که بر بومیبودن تبار شیخ صفیالدین اردبیلی و تعلق نیاکان او به عشایر درون فلات ایران دلالت دارد، میتوان به چند گواه مهم دیگر نیز اشاره کرد:
نخست، تمامی اشعار باقیمانده از شیخ صفی نه به فارسی و نه به ترکی، بلکه به زبان کهن آذری (تالشی) سروده شدهاند. این خود نشانهای روشن از پیوند زبانی و فرهنگی او با سرحدات گیلان، تالش و آذربایجان است. مرز فرهنگی اردبیل و تالش از دیرباز سیال و نامحسوس بوده و حتی امروز نیز در نواحی پیرامونی اردبیل، مانند روستای تاریخی عنبران، زبان تالشی و مذهب سنی همچنان حفظ شده است و دربرابر تغییر زبان و مذهب قومی خود مقاومت کرده اند .(حالا بگذریم از این جنبه مضحک قضیه که در اینجا احمد کسروی به پایه برهمین استدلال و اشعاری که ایشان نه به فارسی بلکه زبان بومی سرحدات گیلان و آذربایجان (تالش ) سروده وی را فارسی زبان!?می خواند،که از ایده ولوژی ناسیونالیستی همه چیز فارس انگاری و فارسی پنداری (تالشی، لری، تاتی، گیلکی ) ایشان ناشی می شده است ).
دوم، در روایتهای تبارشناختی ـ حتی آنجا که رنگ افسانه دارند ـ قلمرو جغرافیایی نیاکان شیخ صفی همواره به درون فلات ایران محدود میشود، نه به عراق، سوریه یا موصل که زیستگاه تاریخی یزیدیان است. برای نمونه، در انتساب نیاکان او به ابراهیم ادهم، از خراسان و بلخ و موضعی به نام «سنجان خراسان» یاد میشود، نه از شنگال یا سنجار.
سوم، نکتهای مهم که از نظر بسیاری از پژوهشگران، از جمله احمد کسروی، مغفول مانده آن است که تبار پدرزن شیخ صفی، یعنی شیخ زاهد گیلانی ـ که آرامگاهش در نزدیکی لاهیجان قرار دارد ـ در شجرهنامه، دقیقاً به همان «الکردی السنجانی» منتهی میشودو مشخص است که تبار هردوی این بزرگوار به مردمان سرحدات گیلان و اردبیل (تالش ) یعنی اکرادیعنی عشایر بومی آنجا که مقصود(دیلم ها و تالش ها ) است،می رسیده اند و باید سنجان و این مکان تاریخی را و نیاکان عشایر(اکراد) هم شیخ صفی و هم شیخ زاهد را در همان تالش و دیلم و گیلان یا جغرافیای ایران از خراسان تا خطه شمال جستجو کرد.این همسانی آشکار نشان میدهد که «سنجان» و «اکراد» مذکور، به عشایر بومی سرحدات گیلان، دیلم و تالش تعلق داشتهاند و باید در گستره جغرافیایی ایران تاریخی، از خراسان تا شمال جستوجو شوند، نه در شنگال یزیدی. (درخور توجه آنکه نسب برخی زمامداران بختیاری عصر صفوی، از جمله امیر ابوالفتحخان بختیاری آسترکی دورکی، از سوی مادر به شیخ زاهد گیلانی میرسد و در منابع صفوی از این خاندان با عنوان «زاهدزاده» یاد شده است.)
چهارم،در گیلان و مازندران، جامعهی سنتی تا همین یک قرن پیش به دو قشر مشخص تقسیم میشد:
گیلک: کشاورزان جلگهنشین و یکجانشین
کُرد: دامداران و شبانان کوهستاننشین (دیلمیان و طوایف تالش)
در این مناطق، برای تمایز گاوداران جنگلی از گلهداران گوسفندچران،یعنی«کُرد»، اصطلاح «گالش» بهکار میرفت؛ مفهومی کاملاً معادل «گاپون» (گاوچران) در زبان لری. کثرت نامهای جغرافیایی چون «کردمحله»(کردکوی )، «کردکلا» و «کردخیل» در شمال ایران، بازماندهی همین تقسیمبندی اجتماعی است.
پنجم، نامهای ایرانیِ مندرج در شجرهنامههای شیخ صفی و شیخ زاهد، همچون فیروزشاه، زرینکلاه و بهویژه بندار، هیچ سنخیتی با نامگذاری یزیدیان عراق ندارد و در مقابل، از نامهای رایج میان عشایر ایرانیِ البرز، زاگرس و خراسان کهن بهشمار میآید.چنانکه دو بندار که من یافتم یکی ابوعمرو بندار بن عبدالحمید کَرْخی اصفهانی معروف به «ابن لره»، که پسوندلر هم داشته و دانشمندی متعلق به دوران عباسی از قرن دوم و سوم قمری است و دیگری بندار رازی شاعر دوران مغول که از تهران و شهر ری امروزی بوده و نه به زبان دری(فارسی ) بلکه به زبان رازی، زبان قدیم مردم ری که به زبان مردمان مازندران و گیلان نزدیک بوده است، شعر می گفته است .
با اینحال، کسروی یا کسانی پس از او،با کنار هم گذاشتن این مفروضات نادرست، افسانهای تازه در تاریخنگاری معاصر ساخت: «یزیدیبودن نیای صفویان و تعلق او به شنگال». افسانهای که نه بر سند استوار بود و نه بر روششناسی دقیق، بلکه بیشتر زاییدهٔ قیاسهای شتابزده و ذهن خیالپردازانه بود.
۳. چرا کسروی چنین فرضیهای را طرح کرد؟
میتوان دلایل متعددی برای طرح و برجستهسازی این فرضیه از سوی احمد کسروی برشمرد. یکی از مهمترین آنها، مسئلهٔ سیادت خاندان صفوی است.
برخلاف تصور رایج، تردید در سیدبودن صفویان، کشف تاریخی احمد کسروی نبود. از همان آغاز شکلگیری دولت صفوی، بسیاری از مورخان معاصر و پساصفوی، به سیادت این خاندان مشکوک بودند و حتی آن را رد میکردند. از جمله:
ابن بزاز اردبیلی (قرن هشتم هجری)، شاگرد شیخ صدرالدین و نویسندهٔ صفوهالصفا، قدیمیترین منبع تبارشناسی صفویان، که بهروشنی از «الکردی السنجانی» بودن نیاکان صفوی یاد میکند؛
و پس از او نیز مورخانی چون حسن بن محمد بورینی در تذکره تراجمالاعیان، به این نسب با دیدهٔ تردید نگریستهاند.
بنابراین، کسروی حقیقت تازهای را کشف نکرد؛ بلکه تنها واقعیتی فراموششده را بازنشر عمومی داد.
۴. بستر ایدئولوژیک زمانهٔ کسروی
نکتهٔ کلیدی اما، فضای سیاسی–فرهنگی دوران رضاشاه است: فضایی آکنده از ناسیونالیسم افراطی آریایی–پارسیگرا، همراه با عربستیزی، اسلامستیزی و ترکستیزی. خودِ کسروی نیز از چهرههای برجستهٔ این جریان فکری (پانفارسیسم) بود.
در چنین بستری، فرضیهای که همزمان:
نسب عربی (سیادت)،
و نسب ترکی (قزلباشی)
خاندان صفوی را رد کند و در عوض، نسبی «ایرانی–آریایی» برای آنان بتراشد، کاملاً مطلوب و کارکردی بود. بهویژه آنکه در همان دوره، با اوجگیری ناسیونالیسم کردی در برابر دولتهای ترکیه و عراق،«کردها» در نگاه بخشی از نخبگان ایرانی بهعنوان «آریاییان اصیل» و اهرمی ژئوپلیتیک علیه همسایگان ترک و عرب تلقی میشدند.
همهٔ این عوامل دست به دست هم داد تا کسروی، مفهوم تاریخی و غیرقومیتی «کرد» را نادیده بگیرد و کتاب شیخ صفی و تبارش را ـ که بیش از آنکه اثری ژرف و نقادانه باشد، به جزوهای شتابزده و ایدئولوژیک شباهت دارد ـ بر همین اساس بنا کند.
جمعبندی
تراژدی اصلی از آنجا آغاز شد که «الکردی» در متون کهن، بیهیچ نقد معنایی، معادل «ملت کرد معاصر» فرض شد؛ سپس با تحریف «سنجان» به «سنجار»، و نسبتدادن آن به شنگال یزیدی، افسانهای ساخته شد که نزدیک به یک قرن است بیوقفه تکرار میشود، بیآنکه جدی گرفته شود و به محک تردید و بازنگری سپرده شود.
شاید نام احمد کسروی، جسارت این بازاندیشی را از بسیاری از پژوهشگران ستانده باشد؛ اما تاریخنگاری علمی، ناگزیر از نقد حتی نامهای بزرگ است، آنجا که خطا، هرچند ناخواسته، مسیر فهم تاریخی را به بیراهه برده است.
بی گمان نزدیک ترین پندار نزدیک به یقین آن است که نیای مشترک هم شیخ صفی و هم شیخ زاهد گیلانی، از اکراد یا همان عشایر گله دار بومی گیلان یعنی تالش ها و دیلمی ها بوده اند .
فیروزشاه زرینکلاه در روایت ابن بزاز؛ سرنخهایی از معنای «کرد» و خاستگاه خاندان صفوی
فصل اول در ذکر نسب شیخ قدس سره
شیخ صفیالدین ابو الفتح اسحق ابن شیخ امینالدین جبرئیل ابن الصالح قطبالدین ابو بکر ابن صلاحالدین رشید ابن محمد الحافظ کلامالله ابن عواض ابن بیروز الکردی السبحانی/ السنجانی/ السنجآری رحمهالله علیهم.
چون نسبت فیروز با کرد رفت، صدریت حال ان چنان بود که در وقتی که لشکر کرد با لشکر پادشاهی که ازفرزندان اربابالطریقه ابراهیم ادهم ، رحمتالله، از طرف سنجار خروج کردند و آذربایجان را به کلی بگشادند و گرفتند، در سکان ناحیه موغان، مغان بودند و مردم اران و الیوان و داربوم تمامت کافر بودند، چون استلای عسگر اسلام بر این اقلام شد، این موضع را تعلیم دین اسلام کردند و در مسلمانی آوردند دین و رایت دین پیدا شد عالم از زینت آن زیبا شد و چون تسلط این نواحی میسر شد و ولایت اردبیل وتوابع آن به فیروز مقرر داشتند و این فیروز مشهور بود به زرینکلاه و این پیروز مردی متمول و صاحب ثروت و مکنت بود وصامت و ناطقحضی وافر داشت وسبب کثرت مواشی و حواشی که داشت کنار بیشه گیلان ,مقامی که آن را رنگین خوانند،که معلف قوی است , اختیار کرد و مدت حیات خود آنجا بود و از فواضل اموال وجود او فقراء و عوام خلق محتظی میبودند ,تا داعی حق را اجابت کرد
در میان انبوه روایتها و داستانپردازیهایی که ابن بزاز اردبیلی در صفوهالصفا درباره تبار و پیشینه نیاکان شیخ صفیالدین آورده است، بخشهایی وجود دارد که اگر از لایههای افسانهای و روایات متأخر درباره پادشاهی، جنگاوری و فتوحات آنان جدا شود، اطلاعاتی بسیار مهم درباره حرفه، شیوه معیشت، جایگاه اجتماعی و جغرافیای زندگی این خاندان در اختیار ما میگذارد. این بخش از روایت، بهویژه در بحث درباره اینکه چرا فیروزشاه «کرد» یا «الکردی» خوانده شده و خاستگاه جغرافیایی او کجا بوده است، اهمیت ویژهای دارد.
چنانکه پیشتر گفته شد، روایتهای مربوط به پادشاهی نیاکان صفوی، آمدن آنان از یمن، ارتباط با ابراهیم ادهم، جنگ با کفار در آذربایجان و مسلمان کردن اهالی این سرزمین، از جمله روایتهایی است که از نظر تاریخی با پرسشها و ابهامهای جدی روبهروست و مورخانی چون احمد کسروی نیز بخشهایی از این روایتها را مورد نقد قرار دادهاند. اما حتی اگر این داستانها را کنار بگذاریم، در میان همین روایتهای متناقض، سرنخهایی روشن درباره زندگی واقعی و جایگاه اجتماعی نیاکان شیخ صفی وجود دارد که نمیتوان بهسادگی از کنار آنها گذشت.
مهمترین این سرنخها در شرح حال فیروزشاه زرینکلاه دیده میشود؛ شخصیتی که در شجرهنامه خاندان صفوی، جد شیخ صفیالدین و از نخستین نیاکان شناختهشده این خاندان است.
«الکردی» در کنار «کثرت مواشی»: حرفهای که از میان روایتها بیرون میآید
در ابتدای صفوهالصفا، ابن بزاز هنگام ذکر نسب شیخ صفیالدین، فیروزشاه را با عنوان «بیروز الکردی» معرفی میکند:
«شیخ صفیالدین ابو الفتح اسحق ابن شیخ امینالدین جبرئیل ابن الصالح قطبالدین ابو بکر ابن صلاحالدین رشید ابن محمد الحافظ کلامالله ابن عواض ابن بیروز الکردی...»
در ادامه نیز داستانی درباره «کرد» بودن فیروزشاه و لشکری از کردها و آمدن آنان از سنجار به آذربایجان نقل میشود. اما فارغ از صحت یا عدم صحت این داستان، نکتهای که در خود متن، بدون نیاز به تفسیرهای بعدی، بهروشنی بیان شده، شغل و شیوه معیشت فیروزشاه است.
ابن بزاز درباره فیروزشاه مینویسد که او مردی متمول و صاحب ثروت و مکنت بود و مهمتر از همه، «کثرت مواشی و حواشی» داشت. همین نکته است که در ادامه روایت، علت مهاجرت و انتخاب محل اقامت او را نیز توضیح میدهد.
فیروزشاه برای یافتن چراگاهی مناسب برای دامهای فراوان خود، از اردبیل به ناحیهای در گیلان به نام رنگین میرود و در آنجا سکونت اختیار میکند؛ زیرا به گفته ابن بزاز، آن منطقه دارای «معلف قوی» بوده است؛ یعنی مراتع و علفزارهای غنی و مناسب برای چرای دام.
بنابراین، در اینجا با یک سلسله اطلاعات بههمپیوسته روبهرو هستیم: مردی که مواشی بسیار دارد، برای تأمین چراگاه دامهای خود به گیلان میرود، منطقهای را به سبب مرتع غنی برای سکونت انتخاب میکند و در همانجا تا پایان عمر باقی میماند. اینها اطلاعاتی روشن و مشخص درباره موقعیت اقتصادی و حرفهای فیروزشاه است و نمیتوان آنها را در کنار داستانهای افسانهای مربوط به پادشاهی و فتوحات، نادیده گرفت.
از همینجاست که معنای عنوان «الکردی» اهمیت پیدا میکند.
اگر واژه «کرد» را در بافت تاریخی آن دوره بررسی کنیم، نمیتوان آن را بدون هیچ واسطهای معادل مفهوم قومی و ملی «کرد» در معنای امروزی دانست. واژه «کرد» در بسیاری از متون تاریخی ایران، در دورههای مختلف و در مناطق گوناگون، علاوه بر کاربردهای قومی، برای اشاره به گلهداران، شبانان و جوامع دامدار و کوچرو نیز به کار رفته است.
از این رو، وقتی در مورد فیروزشاه از یک سو تعبیر «الکردی» را میبینیم و از سوی دیگر همان متن او را مردی صاحب مواشی فراوان معرفی میکند که به سبب نیاز دامهایش به چراگاه مناسب در جستوجوی «معلف قوی» به گیلان میرود، دستکم میتوان این احتمال را جدی گرفت که «کرد» در اینجا در درجه نخست به جایگاه اجتماعی و شیوه معیشت او اشاره داشته باشد، نه لزوماً به یک هویت قومی به معنای امروزی.
این نکته از آن جهت اهمیت دارد که میتواند توضیحی تاریخی برای چرایی «کرد» خواندن فیروزشاه به دست دهد؛ توضیحی که مستقیماً از خود متن ابن بزاز قابل استخراج است و نیازی به فرضیات بیرونی ندارد.
«رنگین» و ردپای فیروزشاه در جغرافیای گیلان و تالش
اما روایت ابن بزاز فقط درباره حرفه و شیوه معیشت فیروزشاه اطلاعات نمیدهد؛ بلکه سرنخ مهم دیگری نیز درباره جغرافیای زندگی او در اختیار ما میگذارد.
ابن بزاز میگوید فیروزشاه به دلیل کثرت مواشی خود، ناحیهای در گیلان را که «رنگین» نام داشت و «معلف قوی» بود، برای اقامت برگزید و تا پایان عمر در همانجا ماند.
این نکته را باید جدی گرفت. اگر فیروزشاه صرفاً یک شخصیت افسانهای و پادشاه یا جنگاوری بود که بعدها برای او داستانهایی ساخته شده، توضیح ابن بزاز درباره تعداد مواشی او و علت انتخاب یک مرتع مشخص برای سکونت، اطلاعاتی زائد و بیاهمیت به نظر میرسید. اما همین جزئیات کوچک، هنگامی که در کنار یکدیگر قرار میگیرند، تصویری متفاوت از این شخصیت ارائه میکنند: یک گلهدار ثروتمند که زندگی و جابهجایی او با دام و مرتع پیوند مستقیم داشته است.
برخی پژوهشگران، از جمله علی عبدلی، فرهنگپژوه و پژوهشگر حوزه تالش، با توجه به نشانههای جغرافیایی موجود در منابع، «رنگین» مذکور در روایت ابن بزاز را با منطقه «رنگینههونی جوکندان» در تالش تطبیق دادهاند. این تطبیق بهتنهایی برای اثبات قطعی محل اقامت فیروزشاه کافی نیست، اما در کنار دیگر شواهد جغرافیایی و مردمشناختی منطقه، میتواند سرنخی مهم برای بررسی خاستگاه او باشد.
بهویژه باید توجه داشت که اردبیل و غرب گیلان و تالش، دو حوزه جغرافیایی کاملاً جدا از یکدیگر نبودهاند. منطقه تالش در غرب گیلان با اردبیل پیوندهای تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی عمیقی داشته است و در نواحی پیرامون اردبیل، از جمله عنبران و ویلکیج در شهرستان نمین و بخشهایی از خلخال، هنوز نیز جمعیتهای تالشیزبان حضور دارند.
بنابراین، مهاجرت فیروزشاه از اردبیل به ناحیهای در گیلان و سپس ماندگار شدن او در همانجا، اگرچه بهتنهایی خاستگاه اصلی او را اثبات نمیکند، اما با این احتمال که او و خاندانش در همین حوزه جغرافیایی شمالغرب ایران ریشه داشتهاند، سازگار است.
«زرینکلا»؛ یک لقب یا نام جغرافیایی؟
سرنخ دیگری که در این زمینه قابل بررسی است، لقب زرینکلاه یا در برخی ضبطها زرینکلا است.
تا امروز این نام عمدتاً به صورت «زرینکلاه» خوانده شده و معنای ظاهری آن نیز «دارنده کلاه زرین» دانسته شده است. اما اگر ضبط «زرینکلا» را، که در برخی نسخهها دیده میشود، مورد توجه قرار دهیم، احتمال دیگری نیز پیش روی ما قرار میگیرد.
«کلا» یکی از عناصر بسیار رایج در نامهای جغرافیایی گیلان و مازندران است و در نام بسیاری از روستاها و آبادیهای شمال ایران دیده میشود و در مواردی معنای آبادی یا روستا دارد. بنابراین، این احتمال قابل بررسی است که «زرینکلا» در اصل نام یک مکان بوده باشد؛ یعنی نام روستا یا آبادیای در شمال ایران که بعدها در روایتهای مربوط به فیروزشاه به صورت لقب یا نام شخصی فهمیده شده است.
بر این اساس، «زرینکلا» میتواند سرنخ دیگری برای جستوجوی خاستگاه جغرافیایی فیروزشاه باشد؛ هرچند برای اثبات این فرضیه، بررسی نسخههای مختلف صفوهالصفا و همچنین جستوجوی نامهای جغرافیایی تاریخی گیلان و تالش ضروری است.
همتباری پنهان شیخ زاهد گیلانی و شیخ صفیالدین اردبیلی؛ معمای «کردی سنجانی»
همتباری شیخ زاهد گیلانی و شیخ صفیالدین اردبیلی؛ حلقهٔ گمشدهای که کمتر به آن توجه شده است
بر همگان معلوم است که شیخ زاهد گیلانی، هم استاد و مرشد شیخ صفیالدین اردبیلی بود و هم پدرزن او؛ اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، همتباری پدری این دو شیخ است. در روایتها و اسناد تاریخی، نیای شیخ زاهد گیلانی نیز، همچون نیای شیخ صفیالدین اردبیلی، با عنوان «کردی سنجانی» ذکر شده است.
زنجیرهٔ نسبیِ منقول برای شیخ زاهد گیلانی چنین است:
شیخ بندار کردی سنجانی (جدّ شناختهشده در این زنجیره)
↓ بابل یا بابیل
↓ روشن امیر
↓ تاجالدین ابراهیم، مشهور به شیخ زاهد گیلانی
این اشتراک نسبی، افزون بر آنکه میتواند در شناخت زمینۀ نزدیکی، شاگردی و تلمذ شیخ صفی نزد شیخ زاهد و سپس پیوند زناشویی آن دو خاندان اهمیت داشته باشد، پرسشی بنیادیتر را نیز پیش میکشد: آیا هر دو شیخ از منشأ نسبی مشترکی برخاستهاند که در روایتهای تاریخی با عنوان «کردی سنجانی» شناخته شده است؟ و اگر چنین است، این اشتراک نسبی به چه شخص، خاندان و منطقهای بازمیگردد؟
نکتۀ تأملبرانگیز آن است که چرا این اشتراک در نسبنامههای دو شیخ، کمتر به موضوع پرسش و بررسی پژوهشگران تبدیل شده است؟
جالبتر آنکه احمد کسروی و به پیروی از او، شماری دیگر از محققان، در بررسی تبار شیخ صفیالدین، اصطلاح «کردی سنجانی» را به صورت «کردی سنجاری» تفسیر کرده و آن را به کردهای یزیدیِ شنگال پیوند دادهاند؛ اما هنگامی که همین تعبیر در نسبنامۀ شیخ زاهد گیلانی، یعنی پدرزن و استاد شیخ صفی، ظاهر میشود، رویکردی متفاوت در پیش گرفتهاند: «سنجان» را نام منطقهای در خراسان دانستهاند و دربارۀ دلالت و معنای نسبت «کردی» در این نسبنامه،توضیح نداده اند و سکوت کرده اند ؟ .
چرا یک اصطلاح نسبشناختی، آنجا که به تبار شیخ صفی مربوط میشود، به تفسیری خاص سوق داده میشود، اما همان اصطلاح در نسبنامۀ شیخ زاهد، با تفسیری جغرافیایی و متفاوت روبهرو میشود؟ آیا این تفاوت در تفسیر، پشتوانۀ مستند و زبانشناختی دارد یا خود نیازمند بررسی انتقادی است؟
به نظر میرسد کنار هم نهادن این دو نسبنامه و بررسی تطبیقیِ تعبیر «کردی سنجانی» در آنها، میتواند دریچهای تازه به شناخت پیوندهای خانوادگی، جغرافیایی و تاریخیِ این دو شخصیت مهم در تاریخ تصوف و پیدایش سلسلۀ صفوی بگشاید.
وقتی سرنخها کنار یکدیگر قرار میگیرند
اگر این نشانهها را جدا از یکدیگر بررسی کنیم، هیچیک بهتنهایی برای اثبات خاستگاه فیروزشاه کافی نیست. اما هنگامی که همه آنها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری منسجمتر پدیدار میشود:
فیروزشاه در متن ابن بزاز «الکردی» خوانده شده؛ همان شخص در همان متن صاحب مواشی بسیار معرفی شده است؛ محل اقامت خود را به دلیل وجود «معلف قوی» در گیلان انتخاب کرده؛ در ناحیهای به نام رنگین اقامت گزیده و تا پایان عمر در همانجا مانده است؛ و سرانجام لقب یا نام «زرینکلا» نیز در برخی ضبطها میتواند، دستکم بهعنوان یک احتمال، با نامهای جغرافیایی رایج در شمال ایران ارتباط داشته باشد.
در کنار اینها، سابقه تاریخی کاربرد واژه «کرد» برای گروههای دامدار و گلهدار در بخشهایی از گیلان، تالش و مازندران نیز قرار میگیرد؛ چنانکه نامهای جغرافیایی متعددی مانند کردمحله، کردکوی، کردسرا و کردکلا در این حوزه جغرافیایی باقی مانده است.
مجموع این شواهد، دستکم این امکان را پیش روی پژوهشگر قرار میدهد که «کرد» خواندن فیروزشاه را نه الزاماً به معنای انتساب قومی او به کردهای امروزی، بلکه در ارتباط با حرفه و جایگاه اجتماعی او بهعنوان یک گلهدار و صاحب مواشی بررسی کند و همزمان خاستگاه جغرافیایی او را نیز در حوزه گیلان و تالش مورد جستوجو قرار دهد.
از این منظر، نظریهای که خاستگاه بومی و شمالی نیاکان خاندان صفوی را مطرح میکند، نه یک فرضیه بیپایه، بلکه فرضیهای است که میتوان برای آن از خود روایت ابن بزاز، شواهد جغرافیایی و کاربرد تاریخی واژه «کرد» سرنخهایی استخراج کرد.
این نکته بهخصوص در برابر دو روایت رقیب اهمیت پیدا میکند: از یک سو روایت سیادت خاندان صفوی که انتساب آنان به امام موسی کاظم را مطرح میکند و از سوی دیگر، برداشت جدیدی که «الکردی» را مستقیماً و بدون توجه به معنای تاریخی واژه «کرد»، نشانه تبار قومی کردی و حتی در برخی روایتها نشانه یزیدی بودن نیاکان صفوی دانسته است.
مسئله اینجاست که خود متن ابن بزاز، پیش از آنکه درباره قومیت فیروزشاه چیزی بگوید، درباره حرفه و شیوه زندگی او سخن میگوید: مردی صاحب مواشی بسیار که برای دامهای خود در جستوجوی مرتع مناسب بوده است. این داده صریح، در کنار کاربرد تاریخی واژه «کرد» در ایران، میتواند معنای دیگری برای عنوان «الکردی» پیش روی ما بگذارد.
از همینرو، شاید در میان تمام روایتهای پیچیده و گاه متناقضی که درباره تبار نیاکان صفوی ساخته شده، یکی از مهمترین سرنخها نه در داستانهای پادشاهی و جنگاوری، بلکه در همین چند جمله ساده ابن بزاز درباره «الکردی»، «کثرت مواشی»، «معلف قوی» و اقامت فیروزشاه در «رنگین» گیلان نهفته باشد.
از تبار گلهدار تا تبار سلطنتی؛ انگیزهای برای بازسازی گذشته صفویان
چرا گذشته خاندان صفوی بازسازی و انکار شد؟
به نظر این نویسنده، پاسخ را باید در دگرگونی بنیادین موقعیت این خاندان جستوجو کرد. خاندانی که در آغاز، یک خاندان محلی، عامی، با پیشینهای عشایری، چوپانی و گلهداری و سنی بود، در فاصلهای نهچندان طولانی به خاندانی صاحب نفوذ معنوی، ثروت و قدرت سیاسی و سرانجام به یک سلسله سلطنتی شیعی تبدیل شد. طبیعی بود که چنین دگرگونی بزرگی، روایت تازهای از گذشته خاندان را نیز طلب کند؛ روایتی متناسب با جایگاه جدید سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و مذهبی آنان.
از همین جهت، پس از به قدرت رسیدن، نهتنها به نیاکان خود سابقه پادشاهی، جنگاوری و غازیگری بخشید، بلکه سرانجام نسب سیادت و انتساب به امامان شیعه را نیز به این روایت افزود؛ بدین ترتیب، پیشینهای که در روایت ابن بزاز با مردی «کرد»، یعنی چوپان، گلهدار و «صاحب مواشی» بسیار آغاز میشود، در روایت رسمیتر به تبار پادشاهی، جنگاور، غازی و سید تبدیل شد.
به گمان بنده، به جز سنی بودن که میبایست در این روایت تازه اصلاح میشد، اساسیترین نقطه ضعف شجرهنسب حقیقی خاندان صفوی، جدا از سنی بودن ــ که در نام جد بزرگوارشان صالح قطبالدین ابوبکر آشکارا بارز است ــ پیشینه چوپانی و گلهداری و داشتن مواشی نیای آنهاست که در عنوان «فیروزشاه الکردی» مشخص و بارز است.
به نظر این نویسنده، یکی از دلایل مهم این بازسازی روایی، پنهان کردن پیشینه عامیانه و بهویژه پیشینه چوپانی و گلهداری خاندان صفوی و جایگزین کردن آن با پیشینهای متناسب با موقعیت سیاسی و مذهبی جدید آنان بوده است. خاندان صفوی پس از رسیدن به قدرت، نهتنها به نیاکان خود سابقه پادشاهی، جنگاوری و غازیگری بخشید، بلکه سرانجام نسب سیادت و انتساب به امامان شیعه را نیز به این روایت افزود؛ بدین ترتیب، پیشینهای که در روایت ابن بزاز با مردی «کرد» و صاحب مواشی بسیار آغاز میشود، در روایت رسمیتر به تبار پادشاهی، جنگاور، غازی و سید تبدیل شد.
این فرضیه از یک زمینه تاریخی گستردهتر نیز بیارتباط نیست. یک روال معمول تاریخی بوده است که افراد معمولی، پس از کسب قدرت و تأسیس سلسله جدید، اغلب هویت اصلی و پیشینه طبقاتی فرودست خود را انکار کرده و به توسط نسبنویسان و شجرهنسبنگاران چیرهدست و جعلکار و ساختهکار، سابقه خاندان و نیای خویش را به سلاطین پیش از خود نسبت دادهاند؛ سلاطینی که ممکن بوده خود آن سلاطین نیز به دروغ برای خود نسبنامه جعلی برساخته بوده باشند.
از همین رو، از آنجا که در منابع تاریخی اسلامی قرون وسطی و حتی پیشتر از آن، بارها میبینیم که «کرد» به معنای گلهدار، شبان و عشایر، در برابر زندگی شهری و یکجانشینی، میتوانسته بار اجتماعی تحقیرآمیزی داشته باشد، افراد، اشخاص و بهخصوص سلسلههای شاهی بسیاری بودهاند که به جهت سابقه عشایری خاندانشان مورد طعن قرار گرفتهاند. نمونه مشهور آل ساسان است که نسب آنها به ساسان، مردی کرد (چوپان) از عشایر ایالت فارس، میرسید؛ آنگونه که در کارنامه اردشیر بابکانآمده است، اردوان، پادشاه اشکانی، اردشیر ساسانی را با تعبیر تحقیرآمیز «کردِ پرورشیافته در زیر سیاهچادر» مورد طعن قرار میدهد. همچنین ابوحنیفه دینوری در روایت مربوط به خاندان ساسانی، ساسان را با تعبیر «ساسان الراعی»، یعنی ساسانِ چوپان، معرفی میکند.
این گونه کاربردها نشان میدهد که در بخشی از سنت تاریخی ایران و جهان اسلام، نسبت دادن یک شخص یا خاندان به زندگی عشایری، شبانی و گلهداری میتوانسته نشانهای از فرودستی اجتماعی در برابر طبقات شهری و صاحبمنصب تلقی شود.
از همین رو کم نیستند در منابع تاریخی ایران و جهان اسلام، افراد و اشخاص و طبقات اجتماعی که به جهت انتساب به عشایر و کرد بودن یا، به تعبیر عربها، اعرابی (عشایر) بودن، مورد طعن قرار گرفتهاند. حتی در برخی متون فقهی، مخصوصاً متعلق به فقه شیعه، نیز درباره شرایط امامت جماعت و اعتبار نسب، تعابیری درباره «کرد» و «اعرابی» در برابر یکجانشینان دیده میشود و اقامه نماز پشت سر فرد عشایری جایز دانسته نشده است. همچنانکه ابنتیمیه حرانی، فیلسوف و البته فقیه مشهور اسلامی اهل سنت قرن هشتم، با استناد به قرآن و احادیث و عقل و منطق و موضع اهل سنت و جماعت، به صراحت در فتوای مشهور خود بیان کرد: همچنانکه عرب شهری و یکجانشین بر اعرابی ــ عرب عشایری و گله و رمهدار که چوپانی میکند ــ برتری و ارجحیت دارد، همچنین عرب بر غیرعرب (عجم و روم و مغول و ترک) ارجحیت و برتری دارد!
که این نشاندهنده وجود چنین سلسلهمراتب اجتماعی در بخشی از ادبیات فقهی و اجتماعی قرون وسطی، بهخصوص دوران اسلامی است. (در اینباره مفصل در مقاله دیگر، ذیل نام «اکراد و اعراب؛ عشایر فارس و عرب» نوشتهام و سپس شما را به آن ارجاع خواهم داد.)
بنابراین، در چنین فضای فرهنگی و اجتماعیای، میتوان بهتر فهمید که چرا پیشینه «کرد» به معنای چوپان و گلهدار بودن برای خاندانی که بعدها به سلطنت رسیده و خود را صاحب مشروعیت مذهبی معرفی کرده، الزاماً پیشینهای افتخارآمیز محسوب نمیشده است. از همین رو، به نظر این نویسنده، یکی از انگیزههای مهم در بازسازی تبار صفویان میتوانسته است زدودن همین پیشینه معیشتی و اجتماعی و جایگزین کردن آن با نسبی متناسب با شأن سلطنتی و مذهبی آنان باشد.
اهمیت این فرضیه زمانی بیشتر آشکار میشود که آن را با روایت خود ابن بزاز مقایسه کنیم. در همان متنی که فیروزشاه را «الکردی» میخواند، او را مردی صاحب مواشی بسیار معرفی میکند که برای یافتن «معلف قوی» به گیلان میرود و در آنجا سکونت میگزیند. یعنی درست در جایی که عنوان «کردی» آمده، شواهد صریحی درباره گلهداری و شیوه معیشت او نیز وجود دارد.
در برابر روایتهای متأخر درباره پادشاهی، جنگاوری، غازیگری و سیادت خاندان صفوی، این چند سطر از صفوهالصفا هنوز تصویری از یک خاندان پیش از قدرتیابی به دست میدهد: خاندانی که یکی از نیاکان آن، «کرد» و صاحب مواشی بسیار بوده و زندگی او با گله، مرتع و جغرافیای گیلان پیوند داشته است.
به همین دلیل، بازخوانی همین بخش کوچک از صفوهالصفا اهمیت زیادی دارد؛ زیرا ممکن است در میان روایتهای بعدی که برای خاندان صفوی نسبی متناسب با مقام سلطنتی و مذهبی آنان ساختهاند، این بخش از روایت ابن بزاز از معدود جاهایی باشد که هنوز نشانههایی از پیشه، جایگاه اجتماعی و خاستگاه واقعیتر نیاکان این خاندان را حفظ کرده است.
*خلاصه مقاله ام «نقد و رد فرضیهٔ خیالی یزیدی و کردتبار بودن صفویها،منسوب به احمد کسروی» از مقاله مفصل (قرااولوس؛الوس لرستان و مردم قرااولوس)
کسروی، احمد .کتاب شیخ صفی و تبارش سیادت و تشیع صفویان در دوره پیش از سلطنت ( عادل رستمى) کتاب صفوهالصفا؛ابنبزاز اردبیلی (تألیف ۷۵۹ ق.) سلسلهالنسب، شیخ حسین ولد شیخ ابدال زاهدی(۷۳۵-650ق.) کسروی، احمد، آذری یا زبان باستان آذربایجان،
صفوهالصفا؛ابنبزاز اردبیلی
کسروی، احمد .کتاب شیخ صفی و تبارش
کتاب صفوهالصفا؛ابنبزاز اردبیلی (تألیف ۷۵۹ ق.)شجره نامه کامل:شیخ صفی الدین ابوالفتح اسحاق فرزند شیخ امین الدین جبرئیل فرزند الصالح قطب الدین ابوبکر فرزند صلاح الدین رشید فرزند محمد الحافظ الکلام الله فرزند عوض الخواص فرزند فیروزشاه(پیروز ) زرینکلاه الکردی السنجانی۱. همتباری پنهان شیخ زاهد گیلانی و شیخ صفیالدین اردبیلی؛ معمای «کردی سنجانی» آرامگاه شیخ زاهد گیلانی (مربوط به سده هشتم هجری) همتباری شیخ زاهد گیلانی و شیخ صفیالدین اردبیلی؛ حلقهٔ گمشدهای که کمتر به آن توجه شده است
شیوه مرحوم کسروی در اینجا به حکایت کسی می ماند که دکمه ای در راه یافته،رفت که کتی برای آن پیدا کند .
در گیلان و مازندران، جامعهی سنتی تا همین یک قرن پیش به دو قشر مشخص تقسیم میشد:
گیلک: کشاورزان جلگهنشین و یکجانشین کُرد: دامداران و شبانان کوهستاننشین (دیلمیان و طوایف تالش) در این مناطق، برای تمایز گاوداران جنگلی از گلهداران گوسفندچران،یعنی«کُرد»، اصطلاح «گالش» بهکار میرفت؛ مفهومی کاملاً معادل «گاپون» (گاوچران) در زبان لری. کثرت نامهای جغرافیایی چون «کردمحله»(کردکوی )، «کردکلا» و «کردخیل» در شمال ایران، بازماندهی همین تقسیمبندی اجتماعی است.
معنی کرد در گیلان و مازندرانمعنی کرد در گیلان و مازندراندیلمیان دشت و دیلمیان کوهمعنی کرد در گیلان و مازندرانمفهوم اصطلاح کرد درمازندران و گیلان و تالش
نورعلی مرادی بئوار الیما شیخ ابواسحاق احمد بن حلاج اطعمه، معروف به بسحق اطعمه، شاعر نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم و سدهٔ نهم در نیمه دوم سده هشتم هجری قمری در شیراز متولد گردید. دیوان وی نخستین بار در استانبول به سال ۱۳۰۲ چاپ شده است در میان اشعار وی قصیده ای وجود دارد که در...
نورعلی مرادی بئوار الیما در مطلب قبلی "میرنوروز بختیاری؛بهانه ای برای بازخوانی ادبیات کتبی و شفاهی لری!" گفتم که قصدم از پرداختن به این اشعارکه از شمالیترین تا جنوبیترین نقطهٔ لرستانات، در میان همهٔ لرها مشترکاند وبهاشتباه به این طایفه یا آن منطقه نسبت داده میشوند، تنها تصحیح یک انتساب نیست؛ بلکه میخواهم توجه همتباران...
نورعلی مرادی بئوار الیما مقدمه: همه قومیت ها " پیش از طرح مسئله ملی گرایی و ناسیونالیسم " و پدیده دولت - ملت،گرفتار تشتت و عدم انسجام هویتی بودند یا اینکه هویت مستقل خود را داشتند و تئوری ناسیونالیسم- ملی گرایی و دولت - ملت بود که هویت آنها را از هر قومیت و قبیله...
نورعلی مرادی بئوار الیما نخستین آشنایی با میرنوروز؛ از یک مشاجره تا یک پرسش اولین بار که نام میرنورز را شنیدم برمیگردد به زمان دوران جوانی ام , وقتی که دانشجویی بودم که در جمع گروهی , غالبا سرایندگان و علاقمندان شعر لری , در قالب هیاتی از تهران یا اصفهان به دانشگاه ,شهر کرد...
نورعلی مرادی بئوار الیما کسی از دزفول از حضرات زلقی /زلکی روایت میکرد ازعیالواری و مخارج تعداد زیاد بچه ها، گلایه می کردم که دوستی پرسید:مگه چند بچه داری؟ گفتم پنج تا . گفتش: پنج تا؟ پنج تا که بچه نیست، بچیله bachilaاست!! بنابربرآن زبانزد انگلیسی که " خرد، زیباست " ایله یا اله،ila، ale،ele...
اوّلین سندمکتوب تاریخی«چارمال بختیاری» در موزه شهرکرد، متعلّق به دوره ی «عیلام میانه» است که یادمانی سه هزارساله محسوب می گرددو یکی از نفیس ترین اشیا فرهنگی به نمایش در آمده در این موزه می باشد. که توسط باستان شناس وپژوهش گرهمتبار بختیاری آقای«علی اصغرنوروزی بلداجی»سرپرست هیات باستان شناسی بررسی،تعیین حریم وگمانه زنی«تپّه ی باستانی«قلعه...