نورعلی مرادی بئوار الیما
بازخوانی جایگاه شاهنامه در پرتو ناسیونالیسم مدرن
شاهنامه خوانی!همان روضه خونی اما به سبک ملی!
- آیا علت علاقه سلاطین ترک به شاهنامه به جهت ماهیت ناسیونالیستی ایرانی این کتاب بوده است؟
*آیا علت علاقه عشایر به شاهنامه خوانی یا به گفته خودشان "جنگنامه خوانی "و "هفت لشکر خوانی " به سبب تم ملی گرایانه ایرانی این کتاب بوده است؟ - آیا اساسا شاهنامه که پیش از ظهور مفاهیم ملی گرایانه مدرن، خلق شده می تواند اثری ملی تلقی شود؟
*یا آنکه خیر! ملی خواندن شاهنامه، یک تعبیر و استنباطی امروزی و نوظهور و بی سابقه است!
مقدمه
امروزه «شاهنامه» در ادبیات رسمی ایران غالباً بهعنوان «حماسه ملی ایرانیان» معرفی میشود؛ گویی از همان آغاز آفرینش خود، اثری ملی، میهنی و نماد هویت ایرانی بوده است. اما این تلقی تا چه اندازه با واقعیت تاریخی سازگار است؟ آیا میتوان مفاهیمی چون ملت، ملیت، ملیگرایی و وطنپرستی را که زاده جهان مدرناند، به متونی نسبت داد که قرنها پیش از پیدایش این مفاهیم نوشته شدهاند؟
این مقاله بر آن است که با نگاهی تاریخی، میان «شاهنامه تاریخی» و «شاهنامهای که بعدها در چارچوب گفتمان ناسیونالیسم بازخوانی شد» تمایز قائل شود. مقصود، نفی ارزش ادبی شاهنامه نیست؛ بلکه نشان دادن این نکته است که تفسیر ملی از این اثر، بیش از آنکه برخاسته از فضای فکری روزگار فردوسی باشد، محصول خوانشهای ایدئولوژیک سدههای اخیر است.
شاهنامه و مسئله «ملی» بودن
شاهنامه؛ حماسه ملی یا افسانهای که بعدها «ملی» شد؟
اصطلاحاتی چون ملت، ملیت، ملیگرایی، وطنپرستی، حقوق بشر و دموکراسی، مفاهیمی مدرناند که در جهان امروز معنا یافتهاند. این مفاهیم، حتی در اروپا نیز سابقهای بیش از چند قرن ندارند و در ایران و دیگر سرزمینهای اسلامی، پدیدههایی کاملاً جدید بهشمار میروند. ازاینرو، اطلاق این مفاهیم به شخصیتها، آثار و رویدادهای هزار سال پیش، از منظر تاریخنگاری، نوعی زمانپریشی (Anachronism) محسوب میشود.
وقتی مفهوم مدرن"ناسیونالیسم " را به هزار سال پیش تحمیل میکنیم!
بر همین اساس، «ملی» خواندن شاهنامه نیز نه یک واقعیت تاریخی، بلکه تفسیری متأخر است. همانگونه که نمیتوان شخصیتهای باستانی را با معیارهای امروزی دموکرات یا ضددموکرات نامید، نسبت دادن مفهوم ناسیونالیسم به اثری که قرنها پیش از پیدایش این اندیشه سروده شده نیز محل تأمل است.
ناسیونالیسم مدرن و بازخوانی شاهنامه
آیا ناسیونالیسم، شاهنامه را از نو اختراع کرد؟
با شکلگیری ناسیونالیسم ایرانی در اواخر دوره قاجار و آغاز دوران معاصر، بسیاری از عناصر تاریخی و اسطورهای ایران، در چارچوبی تازه بازتعریف شدند. کوروش، زرتشت، مفهوم ایران، زبان فارسی و در نهایت شاهنامه فردوسی، همگی بهعنوان نمادهای هویت ملی و آریایی معرفی شدند؛ خوانشی که بیش از آنکه برخاسته از فضای فکری قرون چهارم و پنجم هجری باشد، محصول اندیشههای ملیگرایانه سدههای اخیر بود.
در این دوره، باستانگرایی آریایی و بازگشت به ایران پیش از اسلام، به یکی از ارکان گفتمان روشنفکری تبدیل شد. آثاری همچون نامه خسروان، مکتوبات کمالالدوله و آیینه سکندری در همین فضا پدید آمدند و زمینه را برای برجسته شدن روایت ناسیونالیستی از تاریخ ایران فراهم کردند. در چنین بستری، شاهنامه نیز از یک اثر حماسی و ادبی، به نمادی سیاسی و هویتی ارتقا یافت.
شاهنامه؛ از متن ادبی تا نماد ایدئولوژیک
در نتیجه این بازخوانی، شاهنامه جایگاهی یافت که پیشتر در ادبیات عامه نداشت. در حالی که آثاری چون اسکندرنامه، ابومسلمنامه، رموز حمزه و حتی منظومههای نظامی گنجوی، به تدریج از مرکز توجه کنار رفتند، شاهنامه به مهمترین متن حماسی معرفی شد؛ زیرا امکان تفسیرهای ملی، قومی و هویتی از آن بیش از دیگر آثار بود.
روضهخوانی به سبک ملی؛ بازخوانی جایگاه شاهنامه در پرتو ناسیونالیسم مدرن
از این منظر، شاهنامهخوانی در ادبیات رسمی معاصر، نقشی مشابه روضهخوانی در سنت مذهبی پیدا کرد؛ همانگونه که روضهخوانی حافظه تاریخی واقعه عاشورا را زنده نگه میدارد، شاهنامهخوانی نیز در خوانش ملیگرایانه، به ابزاری برای بازتولید روایت خاصی از گذشته ایران تبدیل شد. بنابراین، آنچه امروز «شاهنامه ملی» نامیده میشود، بیش از آنکه بازتاب تلقی مردمان روزگار فردوسی باشد، محصول بازتفسیرهای ایدئولوژیک عصر جدید است.
آیا شاهنامه از آغاز اثری ملی بود؟
اگر شاهنامه را با معیارهای امروزین داوری نکنیم و به فضای فکری و فرهنگی روزگار خود فردوسی بازگردیم، پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست. برخلاف برداشت رایج معاصر، شواهد تاریخی نشان میدهد که شاهنامه در سدههای نخست پس از سرایش، نه بهعنوان «کتاب ملی ایرانیان»، بلکه بیشتر بهعنوان منظومهای حماسی و آمیخته با روایتهای اساطیری شناخته میشد.
آیا فردوسی در روزگار خود آنقدر که امروز بزرگ است، بزرگ بود؟
بسیاری از شاعران و نویسندگان برجسته فارسیزبان، نه تنها شاهنامه را اثری ملی نمیخواندند، بلکه گاه آن را به سبب پرداختن به داستانهای اسطورهای و روایتهای کهن مورد انتقاد قرار میدادند. عطار نیشابوری و عبدالجلیل رازی، شاهنامه را «ستایش گبرکان» خوانده و نسبت به مطالعه آن دیدگاهی منفی ابراز کردهاند. فرخی سیستانی با تعبیر «شاهنامه دروغ است سربهسر» و معزی نیشابوری با این پرسش طعنهآمیز که «فردوسی این همه دروغ را از کجا آورده است؟» ارزش تاریخی آن را زیر سؤال بردهاند. انوری نیز با زبانی انتقادی از شاهنامه یاد میکند.
به باور محمدامین ریاحی، تا حدود دو سده پس از فردوسی، با وجود آنکه نام او در برخی منابع آمده است، در بسیاری از مهمترین آثار تاریخی و تذکرههای ادبی آن روزگار، از جمله تاریخ یمینی، زینالاخبار، تاریخ بیهقی، یتیمهالدهر و انساب سمعانی، اثری از نام فردوسی دیده نمیشود. این واقعیت نشان میدهد که جایگاه کنونی شاهنامه در حافظه فرهنگی ایرانیان، الزاماً بازتاب جایگاه آن در نخستین سدههای پس از سرایش نیست.
برخی نقدهای زبانی و تاریخی بر شاهنامه
افزون بر مباحث پیشگفته، در پژوهشهای انتقادی، ایرادهای دیگری نیز به شاهنامه نسبت داده شده است. از جمله اینکه گفته میشود فردوسی در برخی موارد، به دلیل دشواری فهم متون و واژگان پهلوی، در خوانش و تفسیر برخی اصطلاحات دچار خطا شده و این امر گاه به تلفظ یا ترجمه نادرست برخی واژههای پهلوی انجامیده است 1پاورقی.
همچنین، محدودیتهای وزن عروضی شاهنامه سبب شده است که شاعر برای حفظ وزن و قافیه، در مواردی برخی واژگان پهلوی و فارسی دری را دستخوش حذف، شکست، جابهجایی یا دگرگونی کند. از نگاه منتقدان، این امر موجب شده است که صورت اصلی شماری از واژههای کهن، از شکل اولیه خود فاصله بگیرد 1پاورقی .
از دیگر نقدهای مطرحشده، آشفتگی برخی روایتها، ابهام در تعیین جغرافیای تاریخی و فاصله گرفتن از دقت تاریخی در نقل رویدادهاست. برای نمونه، حدود جغرافیایی «ایران» در شاهنامه همواره یکسان نیست و در برخی روایتها، سرزمینهایی مانند مازندران، گیلان، کرمان یا اهواز، گاه در قلمرو ایران و گاه در برابر آن قرار میگیرند؛ امری که از دید برخی پژوهشگران، نشاندهنده ناهمگونی جغرافیای روایی شاهنامه است2پاورقی.
برخی منتقدان به قومیت ستیزی، زن ستیزی و نفرت نژادی در در شاهنامه فردوسی اشاره کرده اند 3پاورقی.
همچنین، برخی محققان بر این باورند که یکی انگاشتن «تورانیان» باستان با «ترکان» روزگار فردوسی، از مهمترین لغزشهای تاریخی این اثر به شمار میرود؛ زیرا در سنت ایران باستان، تورانیان و ایرانیان هر دو از شاخههای اقوام ایرانیتبار دانسته میشدند و تقابل آنان، بیش از آنکه تقابلی نژادی باشد، بازتاب دو شیوه متفاوت زندگی، یعنی کوچنشینی و یکجانشینی، تلقی میشد. به اعتقاد این گروه، همین برداشت بعدها در تاریخنگاری و ذهنیت عمومی رواج یافت و موجب همسان پنداشتن «توران» با «ترکستان» شد.
نگاه یک ایرانشناس غربی به ارزش ادبی شاهنامه
در میان خاورشناسان نیز ارزیابی شاهنامه همواره یکسان نبوده است. از جمله، Edward Granville Browne، ایرانشناس برجسته انگلیسی که علاقه و دلبستگی او به ایران و زبان فارسی تردیدناپذیر است، با وجود اذعان به جایگاه تاریخی و شهرت فردوسی، ارزیابی چندان مثبتی از ارزش هنری شاهنامه ارائه نمیکند. به باور او، شاهنامه از نظر زیباییشناسی حتی توان همسنگی با مُعَلَّقاتِ عربی(شعر عصر جاهلیت عرب ) را هم ندارد و در مقایسه با شعر حکمی و غنایی فارسی نیز از تنوع هنری و لطافت ادبیبسیار کمتری برخوردار بوده و فقیر است .
ادوارد براون، یکنواختی وزن، تکرار تشبیهات و محدود بودن تنوع بیانی را از نقاط ضعف شاهنامه میشمارد و معتقد است بخش اعظم بزرگی این اثر در ترجمه به دیگر زبانها از میان میرود. او بر این باوربود که علاقه و دلبستگی ایرانیان معاصر به شاهنامه، نه به خاطر شاهکار ادبی بودن آن، بلکه اغلب صرفا فقط به جهت تمایلات ملی گرایانه آنهاست . از دیدگاه او، توجه خاورشناسان غربی به شاهنامه نیز نه از جهت شاهکار ادبی بودن آن بلکه عمدتاً از سه عامل دیگر ناشی میشود: ۱-اهمیت آن در مطالعات زبانشناختی و واژهشناسی ۲-جایگاه آن در مطالعات مربوط به سنت آریایی در برابر سنت سامی در برخی جریانهای فکری ناسیونالیستی اروپا۳- و سرانجام ارزش اسطورهشناختی و افسانهای روایتهای آن.
البته این بدان معنا نیست که شاهنامه هیچگاه مورد ستایش قرار نگرفته است. برخی شاعران، از جمله سعدی، از فردوسی با احترام یاد کردهاند؛ اما ستایش آنان عمدتاً ناظر به جنبههای اخلاقی و حکمی برخی ابیات شاهنامه بوده است، نه به سبب آنکه این اثر را کتابی ملی یا نماد هویت ایرانی بدانند.
شاهنامه در خلأ پدید نیامد
فردوسی بر شانه چه کسانی ایستاده بود؟
یکی دیگر از برداشتهای رایج آن است که گویی شاهنامه نقطه آغاز زبان و ادبیات فارسی بوده است. اما تاریخ ادبیات فارسی تصویری متفاوت ارائه میدهد. پیش از فردوسی، شاعرانی چون رودکی، شهید بلخی، دقیقی و مسعودی مروزی، هر یک در گسترش زبان دری و پایهگذاری سنت شعر فارسی سهمی تعیینکننده داشتند. فردوسی نیز بر همین میراث استوار، شاهکار خود را آفرید.
به تعبیر ایرانشناس فرانسوی، لازار ژیلبر، اگر بیش از یک قرن تلاش شاعران و نویسندگان پیش از فردوسی برای تکامل زبان فارسی وجود نداشت، شاهنامه نیز نمیتوانست با چنین استحکام زبانی و ادبی پدید آید. فردوسی وارث سنتی بود که پیش از او شکل گرفته و به بلوغ رسیده بود.
اگر سامانیان نبودند، آیا شاهنامهای هم وجود داشت؟
از سوی دیگر، نباید نقش دولت سامانی را در این فرایند نادیده گرفت. سامانیان با رسمی کردن زبان دری در دیوان، دربار و عرصه فرهنگ، و با حمایت از ترجمه آثار دینی و علمی به فارسی، زمینه شکوفایی این زبان را فراهم کردند. فضای سیاسی و فرهنگی نسبتاً آرام آن عصر، فرصت لازم را برای آفرینش شاهنامه فراهم ساخت. از این رو، شاهنامه را باید محصول یک دوره طلایی فرهنگی دانست، نه اثری که در خلأ ادبی و سیاسی پدید آمده باشد.
راز محبوبیت تاریخی شاهنامه
شاهنامه؛ کتاب محبوب شاهان، نه ملیگرایان!
اگر شاهنامه در گذشته به اندازه امروز شهرت داشت، این محبوبیت بیش از هر چیز ناشی از جنبههای رزمی و حماسی آن بود، نه از برداشتهای ملیگرایانهای که بعدها از آن ارائه شد. شاهنامه مجموعهای از نبردها، دلاوریها، آیین پهلوانی و روایتهای رزمی بود و همین ویژگی، آن را نزد پادشاهان، فرمانروایان و طبقات جنگاور محبوب میساخت.
از همین رو، شاهنامه در میان بسیاری از دربارهای ترک، مغول، هندی، ازبک و عثمانی، با استقبال فراوان روبهرو شد. شاهزادگان این دولتها برای تقویت روحیه سلحشوری و آشنایی با آیین پهلوانی، به خواندن شاهنامه تشویق میشدند و نسخههای نفیس و مصور آن، از گرانبهاترین آثار کتابخانههای سلطنتی به شمار میرفت. حتی بسیاری از تاریخها و فتحنامههای عثمانی نیز با عنوان «شاهنامه» یا «شهنشاهنامه» نگاشته شدند که نشاندهنده نفوذ این اثر در فرهنگ سیاسی آن روزگار است.
بنابراین، ارزش و نفوذ تاریخی شاهنامه را بیش از آنکه باید در چارچوب مفاهیم امروزی ملت و ناسیونالیسم جستوجو کرد، باید در جایگاه آن بهعنوان بزرگترین منظومه حماسی و رزمی زبان فارسی بررسی کرد؛ اثری که قرنها پیش از تولد اندیشه ملیگرایی، به سبب روایتهای پهلوانی و ادبی خود مورد توجه دربارها و طبقات جنگاور قرار گرفته بود.
شاهنامه؛ جنگنامهای برای شاهان و خوانین
یکی از نکاتی که در بازخوانی تاریخی شاهنامه کمتر مورد توجه قرار گرفته، علت محبوبیت این اثر در میان فرمانروایان و طبقات جنگاور است. آنچه شاهنامه را برای شاهان، سلاطین و امیران جذاب میساخت، نه برداشتهای ملیگرایانه امروزی، بلکه سرشار بودن آن از صحنههای رزم، آیین پهلوانی، دلاوری و فرمانروایی بود. شاهنامه، بیش از آنکه کتابی برای ترویج مفهوم ملت باشد، اثری حماسی برای پرورش روحیه سلحشوری و نمایش شکوه پادشاهی به شمار میرفت.
شاهنامه؛ حماسهای درباری، نه کتابی ملی!
شاهنامه، دستکم در بستر تاریخیِ روزگار خود، نه یک اثر ملی به معنای امروزی، بلکه بیش از هر چیز منظومهای حماسی، افسانهای و سرگرمکننده بود که سرشار از صحنههای رزم، بزم، پهلوانی و پادشاهی است. چنانکه از عنوان آن، یعنی «شاهنامه»، نیز برمیآید، این اثر بیش از هر طبقهای، مطلوب و محبوب شاهان، سلاطین و دربارهای فرمانروایان بود و به همین سبب در میان سلاطین ترک، مغول، ازبک، گورکانی هند و عثمانی جایگاهی ممتاز یافت.
برخلاف منظومههایی چون لیلی و مجنون که عمدتاً بر روایتهای فراغ و هجران در فضای بیابانی کسالت بار عربستان استوار است، یا آثاری مانند خسرو و شیرین و هفتپیکر نظامی که محور اصلی آنها عشق و بزم است، شاهنامه با درآمیختن صحنههای باشکوه بزم و بخصوص رزم، ظرفیتی کمنظیر برای تصویرگری و نگارگری داشت. همین ویژگی سبب شد که این اثر بیش از هر کتاب دیگری مورد توجه دربارهای تجملگرای، هنرپرور و در عین حال جنگاور مغول و ترکان عثمانی،تیموری،صفوی و ماورالنهر قرار گیرد؛ تا آنجا که نفیسترین و پرشمارترین نسخههای مصور و مینیاتورهای برجایمانده از سلاطین ترک و مغول و دربارهای آنها، به شاهنامه اختصاص یافته است.
چرا سلاطین ترک و مغول عاشق شاهنامه بودند؟
محبوبیت شاهنامه در این دربارها تنها به جنبه هنری آن محدود نبود. سلاطین ترک تیموری، صفوی عثمانی، گورکانی هند و فرمانروایان ماوراءالنهر، شاهنامه را وسیلهای برای پرورش روحیه سلحشوری، فرماندهی و جنگاوری در شاهزادگان خود میدانستند و از همین رو، آنان را از کودکی به مطالعه و آموزش این «جنگنامه» ترغیب میکردند. به همین دلیل، شاهنامه بخش مهمی از برنامه آموزشی شاهزادگان ترک عثمانی را تشکیل میداد و در تربیت سیاسی، ادبی و نظامی آنان نقشی محوری ایفا میکرد.
نفوذ شاهنامه در فرهنگ سیاسی ترکان عثمانی چنان گسترده بود که بسیاری از تاریخنامهها، فتحنامهها، سفرنامهها و زندگینامههای سلاطین ترک عثمانی با عنوان «شاهنامه» یا «شهنشاهنامه» نگاشته شدند؛ آثاری همچون سلیمشاهنامه، شاهنامه عارف (سلیماننامه)، شاهنامه تاریخ سلطان سلیمان، شهنامه سلیم دوم، شهنشاهنامه مراد سوم، شاهنامه بهشتی، شهنشاهنامه عثمانی و شاهنامه بایزید دوم، تنها نمونههایی از این سنت ادبی و تاریخی به شمار میروند.
نکته قابل توجه آن است که استانبول در سدههای اخیر، یکی از مهمترین مراکز چاپ سنگی شاهنامه در جهان بود. شمار فراوانی از نسخههای چاپ سنگی این اثر، زیر نظر اداره معارف دولت عثمانی منتشر شد و امروزه نیز نمونههای بسیاری از آنها در کتابخانهها، موزهها و مجموعههای خصوصی ترکیه نگهداری میشود.
با توجه به این شواهد تاریخی، میتوان گفت که در آن روزگار، شاهنامه اساساً بهعنوان اثری ناسیونالیستی ایرانی یا متعلق به ملت و کشوری خاص تلقی نمیشد؛ زیرا مفاهیمی چون ملت، ملیت، وطن و ناسیونالیسم هنوز پدید نیامده بودند. از اینرو، خوانش ملیگرایانهای که پس ازدوران پهلوی از شاهنامه رایج شد، محصول تحولات فکری و سیاسی دوران معاصر است، نه بازتاب تلقی مردمان عصر فردوسی یا سدههای پس از او.
از همین رو، دربارهای ترک، مغول، تیموری، گورکانی هند، ازبک و عثمانی، از مهمترین حامیان شاهنامه بودند.
این استقبال گسترده نشان میدهد که شاهنامه، در طول تاریخ، نه بهعنوان اثری متعلق به یک ملت خاص، بلکه بهعنوان بزرگترین منظومه حماسی زبان فارسی در قلمرو گسترده فرهنگ ایرانی و اسلامی خوانده میشد.
شاهنامه در فرهنگ ایلی؛ از «جنگنامهخوانی» تا «هفتلشکرخوانی»
شاهنامه، به سبب سرشار بودن از صحنههای نبرد، دلاوری و آیین پهلوانی، تنها در دربار سلاطین محبوب نبود، بلکه در میان خوانین و سران عشایر نیز جایگاهی ویژه داشت. ایلاتی چون لر، کرد و بلوچ که بخش مهمی از تاریخ خود را در جنگهای قبیلهای، رقابتهای ایلی یا رویارویی با حکومتهای مرکزی سپری میکردند، بیش از هر چیز با جنبههای رزمی و پهلوانی این اثر ارتباط برقرار میکردند. از همین رو، برای تهییج روحیه جنگاوری در میان خوانین و خانزادگانی که با زبان فارسی آشنایی داشتند، «جنگنامهخوانی» یا به تعبیر رایج در میان لرها «هفتلشکرخوانی» ــ یعنی شاهنامهخوانی ــ در کنار «نظامیخوانی»، «اسکندرنامهخوانی»، «ابومسلمنامهخوانی»، «رموز حمزه» و در دورههای متأخرتر «امیر ارسلانخوانی»، از سرگرمیها و سنتهای ادبی رایج در محافل ایلی به شمار میرفت.
لرها شاهنامه را «جنگنامه» میخواندند، نه کتاب ملی!
با این حال، باید توجه داشت که شاهنامهخوانی، یا آنچه در میان لرها «جنگنامهخوانی» و «هفتلشکرخوانی» نامیده میشد، همانند نظامیخوانی و اسکندرنامهخوانی، مستلزم آشنایی با زبان فارسی بود. ازاینرو، این سنت بیشتر در محافل ایلخانی، خاندانهای خوانین و طبقات باسواد ایلی رواج داشت؛ گروههایی که به سبب ارتباط با دربارها و شهرهای فارسیزبان، از آموزش و سواد فارسی برخوردار بودند. در مقابل، توده مردم لر، سنتهای حماسی، روایتها و منظومههای بومی خود را داشتند و حافظه تاریخی و ادبی آنان بیش از هر چیز بر حماسههای لری استوار بود.
نکته مهم آن است که در گذشته، برداشت عشایر از شاهنامه، یا به تعبیر لری «هفتلشکر»، هیچگونه تعارضی با هویت قومی آنان نداشت. همانند نظامی، اسکندرنامه یا دیگر منظومههای پهلوانی، شاهنامه نیز صرفاً اثری ادبی و روایتی از نبردها و دلاوری پهلوانان تلقی میشد و نه بیانیهای درباره هویت ملی یا قومی. از همین رو، جنگنامهخوانی، هرچند عمدتاً به محافل خوانین و خانزادگان محدود بود، سنتی خودجوش، ادبی و برخاسته از ذوق فرهنگی آن روزگار به شمار میرفت، نه آیینی با انگیزههای ناسیونالیستی یا هویتخواهانه.
شاهنامهخوانی معاصر و خوانش ایدئولوژیک
وقتی شاهنامه از ادبیات به ابزار سیاست تبدیل میشود
با این حال، نویسنده بر این باور است که شاهنامهخوانی در برخی مناطق، بهویژه در میان بخشی از بختیاریهای خوزستان، در دهههای اخیر از قالب سنتی خود فاصله گرفته و گاه در چارچوب رقابتهای هویتی و قومی، معنایی تازه یافته است. از این منظر، شاهنامهخوانی صرفاً یک آیین ادبی نیست، بلکه در مواردی به ابزاری برای بازتولید گفتمانهای هویتی و سیاسی تبدیل شده است.
قبلا گفتیم که با اوجگیری ناسیونالیسم فارس (ملی گرایی ایرانی ) در اواخر دوره قاجارو اوج آن در دوران رضاشاه، بسیاری از شخصیتها و نمادهای تاریخی، از سیروس (کوروش )و زرتشت گرفته تا ایران، زبان فارسی و شاهنامه، از بستر تاریخی خود جدا و در خدمت ایدئولوژی ملیگرایی مرکزگرا بازتعریف شدند. باستانگرایی، شاهنامه را از یک اثر ادبی و حماسی به پرچم هویتسازی سیاسی حکومتی تبدیل کرد و آن را بر فراز دیگر آثار حماسی نشاند؛ در حالی که آثار حماسی چون اسکندرنامه، نظامی نامه یا آثار حماسی اسلامی چون ابومسلمنامه و رموز حمزه که قبلا در بین عشایر رایج بودند به حاشیه رانده شدند. این تفوق شاهنامه و کنار زدن دیگر آثار حماسی نه حاصل سنت و روند تاریخی، بلکه نتیجه مداخله نسیونالیسم حکومتی به جهت نیاز به یک ادبیات ملی گرایانه مدرن و مناسب برای روایتسازی حکومتی هویت ایرانی بود.از همین رو،شاهنامهخوانی در ادبیات رسمی معاصر، بیش از آنکه یک فعالیت ادبی باشد، به آیینی ایدئولوژیک حکومتی برای تکرار و تثبیت روایت مطلوب حکومتی از گذشته ایران بدل شد؛ درست مثل نقشی مشابه روضهخوانی که روضه الصفا ی ملایی سبزواری قبلا در حافظه مذهبی مردم ایران داشت. بنابراین، «شاهنامه ملی» را باید بیش از آنکه میراث بیواسطه روزگار فردوسی بدانیم باید آن را ساخته و پرداخته ناسیونالیسم ایرانی و بازخوانیهای ایدئولوژیک حکومتی دوران پهلوی سده اخیر به شمار آورد.
شاهنامهخوانی؛ روضهخوانی به سبک ناسیونالیسم؟
بر پایه این برداشت، همانگونه که روضهخوانی در فرهنگ شیعی، حافظه تاریخی عاشورا را زنده نگه میدارد و در خدمت بازتولید یک روایت مذهبی قرار میگیرد، شاهنامهخوانی نیز میتواند در برخی بسترهای اجتماعی، به بازتولید نوعی روایت ملیگرایانه از تاریخ بینجامد. از همین رو، نویسنده از تعبیر «روضهخوانی به سبک ملی» استفاده میکند؛ تعبیری که ناظر بر کارکرد ایدئولوژیک این آیین در شرایط معاصر است، نه ارزش ادبی خود شاهنامه.
از این منظر، ناسیونالیسم پهلوی بهخوبی میدانست که جامعه فارسزبان و شهرنشین، بهطور سنتی با روضهخوانی، مجالس مذهبی و متون دینی انس دارد، نه با شاهنامهخوانی. در مقابل، ایلات و عشایر، بهویژه لرها، از دیرباز شاهنامه را در کنار دیگر منظومههای حماسی برای برانگیختن روحیه جنگاوری، سلحشوری و افتخار ایلی میخواندند. از همین رو، حکومت بهجای آنکه شاهنامه را از صفر در میان شهرنشینان جا بیندازد، آن را بر همان بستر سنتی و آماده عشایر سوار کرد و به وسیلهای برای تزریق ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی بدل ساخت.
در این خوانش، مجالس شاهنامهخوانی دیگر صرفاً محافل ادبی نبودند، بلکه به تریبونهای تبلیغاتی ناسیونالیسم دولتی تبدیل شدند. حکومت پهلوی از سنتی که قرنها در میان عشایر برای تهییج روحیه رزمی و حماسی وجود داشت، بهره گرفت و آن را در خدمت پروژه ملتسازی و هویتسازی مرکزگرا قرار داد. به این ترتیب، شاهنامهخوانی از یک سنت ایلی و حماسی، به ابزاری سیاسی برای بازتولید ایدئولوژی رسمی حکومت تبدیل شد.
بر پایه این تحلیل، عشایر لر، که ساختار اجتماعی آنان بیش از آنکه بر نهادهای مذهبی استوار باشد بر عرف، سنتهای ایلی و فرهنگ حماسی تکیه داشت، به یکی از مناسبترین میدانهای نفوذ این پروژه بدل شدند. در نتیجه، شاهنامه در این جوامع نه فقط یک اثر ادبی، بلکه پوششی فرهنگی برای گسترش ناسیونالیسم مرکزگرای پهلوی و تثبیت روایت رسمی دولت از هویت ایرانی شد.
جمعبندی
شاهنامه بیتردید یکی از بزرگترین آثار ادبی زبان فارسی و از برجستهترین منظومههای حماسی جهان است؛ اما «ملی» خواندن آن، به معنایی که امروز از این واژه فهمیده میشود، بیش از آنکه بازتاب واقعیت تاریخی عصر فردوسی باشد، حاصل بازخوانیهای ناسیونالیستی دوران معاصر است.
شواهد تاریخی نشان میدهد که جایگاه شاهنامه در طول تاریخ، بیش از هر چیز بر ارزشهای ادبی، حماسی و رزمی آن استوار بوده است. محبوبیت آن در میان شاهان، سلاطین، فرماندهان نظامی و خوانین عشایر نیز عمدتاً از همین ویژگی سرچشمه میگرفت. از این منظر، برای فهم دقیقتر شاهنامه، باید میان ارزش ادبی و تاریخی این اثر و تفسیرهای ایدئولوژیک و ملیگرایانهای که بعدها بر آن بار شده است، تمایز قائل شد.
پاورقی ها :
پاورقی ۱: به عنوان یک نمونه هم فهم غلط و هم تلفظ اشتباه اسامی پهلوی طبقات نظام کاستی جامعه ایران پیش از اسلام از سوی فردوسی در شاهنامه
آهوریان ← آثرَوَنان (روحانیان)
نیساریان ← ارتشتاران (سپاهیان)
بسودیگران ← واستریوشان (کشاورزان)
اهتوخشیان ← هوتوخشان (پیشهوران)
فردوسی در شاهنامه درباره اردشیر بابکان اشاره میکندکه:
چنین گفت کاین را به نامهٔ پهلوی
چهار است نامِ گروهِ نوی
نخستین که آهوریان خوانیش
به دین و به آتشفروزانیش
دگر نیساریانِ تیزچنگ
که باشند پیروز در کارِ جنگ
سه دیگر بسودیگراناند نیز
که از رنج دارند کشور به چیز
چهارم اَهتوخشیاند یادگار
کز ایشان بود مایهٔ کارزار
جای دیگر نیز فردوسی در اشاره به نظام کاستی -تبقحتی ایران پیش از اسلام اشاره می کند:
نخستین به دین اندرون موبدان
پس آنگه ردهٔ نامور بخردان
سه دیگر گروه سپاهی بود
که جنگآور و شاهخواهی بود
چهارم کشاورز و پیشهوران…
که طبقه دبیران را به بخردادن ترجمه و تعبیر کرده است ک«بخردان» در اینجا بیشتر یک تعبیر اخلاقی است تا یک طبقه اجتماعیه
پاورقی ۲:ایران در شاهنامه فردوسی از لحاظ حدود و ثغور جغرافیایی مبهم و مجهول و پر از تناقض است برای نمونه:
مازندران:
بگویش که آمد به مازندران // به غارت از ایران سپاهی گران
توضیح: پس ایران شاهنامه و مازندران از هم جدا بودند؟!
کرمان:
چو دارا از ایران به کرمان رسید // دو بر از بزرگان کشور ندید.
توضیح: پس کرمان هم شامل ایران شاهنامه نبوده است؟!
البرز:
فرانک بدو گفت که ای پاک دین // منم سوگواری از ایران زمین!
فرانک مادر فریدون، هنگامی که از ترس اینکه مغز پسرش خوراک مارهای ضحاک نشود، فریدون را به کوه دماوند در البرز می برد و به دست مردی روحانی یا مقام آیینی در البرز می سپارد، اینگونه خود را معرفی میکند که من از ایرانبه اینجا در البرز، آمده ام .
توضیح:پس البرز بخشی از ایران نبوده است؟!
دماوند:
ز بیشه ببردم تو را ناگهان // بریدم از ایران و خانمان
و بازهم فرانک به فرزندش یعنی فریدون می گوید که من وقتی تو را به دماوند بردم از وطنم ایران رفتم و دست کشیدم!
توضیح:پس دماوند بخشی از ایران نبوده است؟!
اهواز:
دوصد مرد بگزید اندرمیان // از ایران و از از اهواز و از رومیان
دویست مرد جنگی از ایران و از اهواز و از روم انتخاب کرد .
توضیح: پس ایران،اهواز را شاملی نمی شده است؟!
3پاورقی:برخی منتقدان به قومیت ستیزی، زن ستیزی و نفرت نژادی در در شاهنامه فردوسی اشاره کرده اند -
1
ترک ستیزی در شاهنامه:
سخن بس کن از هرمز ترک زاد -که اندر زمانه مباد این نژاد
که این ترک زاده سزاوار نیست -کس اورا به شاهی خریدار نیست
که خاقان نژاداست و بد گوهر است -به بالا و دیدار چون مادر است
ابا سرخ ترکی،بدی،گربه چشم- توگفتی دل از رده دارد به خشم
که آن ترک بد ریشه و ریمن است - که هم بد نژاد است و هم بد تن است
تن ترک بد ذات بی جان کنم- زخونش دل سنگ مرجان کنم
از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت -که ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟!- که زاینده را بر تو باید گریست
بُود ترک،"بد طینت" و " د یو زاد" -که نام پدرشان ندارند یاد
2
بلوچ کشی در شاهنامه:
فردوسی از بلوچ کشی انوشیروان به نیکی یاد کرده و گفته است:
سراسر بشمشیر بگذاشتند -ستم کردن ِ"لوچ" برداشتند
بشد ایمن از رنج ایشان جهان- "بلوچی" نماند آشکار و نهان!
همه رنج ها خوار بگذاشتند- در و کوه را، خانه پنداشتند!
ازاینان فراوان و اندک نماند!- زن و مرد و جنگی و کودک نماند!
3
گیلک ستیزی در شاهنامه:
زگیلان تباهی فزونست از این- ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین
از آن جا یگه سوی گیلان کشید- چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
چنین گفت کای- در، ز خُردوبزرگ- نباید که ماند پی ِشیر گرگ
چنان شد ز کشتن همه بوم رَست- که از خون همه روی کشور بشُست
زبس کُشتن و غارت و سوختن- خروش آمد و نا لۀ مرد و زن
زکشته به هرسویکی توده بود- گیاها، بمغز سرآلوده بود
زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند -هشیوار و،باداد، و سنگی بدند
ببستند یکسر همه دست خویش!- زنان از پس و کودک خُرد پیش
اگر شاه را دل ز گیلان بخَست- ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست
دل شاه خشنود گردد مگر- چو بیند بریده یکی توده سر
برایشان ببخشود شاه جهان- گذشته شد،اندر دل او نهان
نوا خواست از گیل و دیلم دو صد -کزان پس نگیرد کسی راه بد
4
کرد(عشایر) کشی در شاهنامه:
مقصوداز اصطلاح کردعشایرند از هر نژاد و زبان و نه ملت نوظهور معاصر کردی!
چو شب نیمه بگذ شت و تاریک شد -جهاندار با کُرد نزدیک شد
برآهیخت شمشیرو اندر نهاد گیا -را ز خون بر سر افسر نهاد!
همه دشت از ایشان سر و دست گشت- بروی زمین،کُرد بر، پَست گشت!
بی اندازه، زیشان گرفتار شد- "سترگی و نا بخردی "خوار شد
همه بوم-هاشان بتاراج داد! -سپه را همه "بدره "و "تاج" داد
5
عرب ستیزی در شاهنامه:
عرب هر که باشد به من دشمن است
کژ اندیش و بد خوی و اهریمن است
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که فر کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
به دژخیم فرمود تا گردنش- زند، پس به آتش بسوزد تنش
هر آنکس کجا یافتی از عرب!- نماندی که با کس گشادی دو لب
زدودست اودورکردی دوکتف!- جهان ما ند از کار او در شگفت!
عرابی،"ذوالاکتاف"کردش لقب!- چو او مُهره بگشاد، کتفِ عرب
6
زن ستیزی در شاهنامه:
مکن هیچ کاری به فرمان زن-----که هرگز نبینی زنی رأی زن
زن و اژدها هر دو در خاک به --- جهان پاک از این هر دو ناپاک به
زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای
پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است
البته این را هم توجه داشته باشد که شاهنامه پژوهان در انتساب برخی این اشعار به شاهنامه تردید دارند!



*مطلب بالا بازنویسی مطالب چندین سال پیشم در فیسبوک است
