افسانه وطن پرستی ما لرها !ماجرا فتح قندها بدست لرهای بختیاری !

نورعلی مرادی بئوار الیما

افسانه وطن پرستی ما لرها !

بخشی از اوقات فراغت نوجوانی ام به خواندن رمان های تاریخی جمالزاده از منورالفکرین دوره رضاشاه گذشت که تم و مایه وطنپرستانه ایرانی شدید داشت ازجمله یکی از آنها حکایت مجاهدت های ایران پرستانه؟! و وطن دوستانه ؟! همسر گرجی و مسیحی پادشاه گرجستان بود که سعی داشت گرجستان گرجی مسیحی در قفقاز , بدست روس های کافر مسیحی نیفتد بلکه در آغوش مام وطن ایران عزیز مسلمان شیعی عهد صفوی بماند (؟؟!)…یعنی مشتی خزعبلات و چرندیات کذب و دروغین که اما من نوجوان مدرسه رو خام و کم تجربه و بی سواد و شاید هزاران نوجوان مثل من در آن سنین , به شدت تحت تاثیر تم و مایه پروپاگاندای تبلیغاتی ملی گرایانه و وطن پرستانه ایرانی دروغین نهفته در آن رمان ها قرار می گرفتیم و باور می کردیم و حسرت میخوردیم که حیف که گرجستان و ارمنستان و جمهوری آذربایجان و بحرین از ایران عزیز تحت حاکمیت پهلوی ها و جمهوری اسلامی جدا شدند و از قافله تمدن و پیشرفت و حقوق بشر و رفاه و توسعه عقب افتادند و مثل ما لرستانی ها و بلوچستانی ها و کردستانی ها , خوشبختی نصیب شان نشد که در چارچوب ایران عزیز هم آریایی هم پارسی هم شیعی , این همه پیشرفت و توسعه کنند و خوشبخت شوند ! و به خود می بالیدم که لر ایرانی هستیم !
سالها بعد یک داستان کوتاه از آلفونس دوده نویسنده فرانسوی (که در کتاب های درسی هم گویا داستانی از او گنجانده بودند ) خواندم که محتوایش به همان چرندی و خزعبلی تم و مایه دروغین رمان های وطن پرستانه ایرانی جمالزاده بود اما از نوع اروپایی و فرانسوی اش!.. آلفونس دوده فرانسوی در آن رمان از وطن پرستی و فرانسه پرستی یک جوان عرب الجزایری حکایت می کرد که جانش را برای وطن اش فرانسه فدا می کرد ! دقت کنید تبلیغات و مهملات کذب و دروغین را ! یک جوان سیه چرده عرب یا بربر مسلمان از الجزایر ی که مستعمره فرانسه بود , برای فرانسه سفید پوست مسیحی استعمارگر , جانش را ,فرانسه زنده باد !گویان فدا می کرد !؟ فرانسه ای که یک میلیون زن و کودک و پیر و جوان الجزایری را در دوران استعمار قتل عام کرد!. و این داستان را آلفونس دوده در سال هایی آخرینی نوشته بود که الجزایر هنوز تحت اشغال فرانسه بود ! دروغ گویی وقیحانه یک روشنفکر و نویسنده ملی گرای فرانسوی در بازتاب وارونه حقایق میدانی در سالهای پایانی قرن نوزدهم !
و من دریافتم که نه تنها در ایران معاصر , بلکه در همه جای این کره خاکی, شوربختانه , آسمان همین رنگ است و هرسازی که می بینی بد آهنگ است بدبختانه ..
و این چیزی نبود جز پروپاگاندای و تبلیغات ناسیونالیسم مرکزگرایانه حکومت ها چه در ایران عصر پهلوی و نظام جمهوری اسلامی و چه حتی در دولت های استعمارگر اروپایی !همه جا همین گونه است که به دروغ سابقه وطن پرستی در جوامع مستعمره و قومیت های تحت تسلط را ,عقب و عقب تر برده و سابقه تاریخی برای آن می تراشند تا هم نیروی گریز از مرکز را در قومیت های به حاشیه رانده و جوامع مستعمره کاسته و و هم احساس استقلال را در آنها کاهش دهند .

قصه های ایران پرستانه وطنی جمالزاده که تحت عنوان رمان نشر می شد در آن سالها در حقیقت بخشی از پروژه های فرمایشی حکومتی بود که پس از تاسیس پروسه دولت-ملت مدرن ایران و خلق مفهوم ایران به عنوان وطن و ملت , در دوران رضاشاه کلید خورد .

همچنین است آن قسم داستان هایی که ناسیونالیست های ایرانی از وطن پرستی مثلا ما لرها یا اقوام دیگر یا فلان و بهمان شخصیت در فلان دوره تاریخی گفته و می گویند, همه از همین دست تبلیغات است! و همگی صرفا قصه و داستان است که هدف آن است که اخلاقیات سیاسی مدرن امروزی را مثل ملی گرایی ایرانی یا وطن پرستی مرکزگرایانه را , عطف به سبق کنند, برایش سابقه و پیشینه تاریخی بتراشند و با عینک اخلاقیات سیاسی مدرن امروزی , تاریخ گذشته را وارونه تفسیر و روایت می کنند .

درسفرنامه های سیاحان و اسناد تاریخی منجمله تاریخ سرداراسعد بارها و کرات ذکر شده که: هم لرها از ایرانی ها(تاجیک ) نفرت دارند و هم ایرانی ها از لرها ! و به جز آسمان بالای سرشان چیز مشترکی ندارند ! در کتاب ماه شب چهارده که خاطرات جهانگردی فرنگی است, وقتی این جهانگرد با سوار ملتزم لربختیاری که او را تا بختیاری همراهی می کرد از رستم و شاهنامه صحبت می کند , سوار لربختیاری , برآشفته , میگوید ؛رستم سگ کیست ؟ شاهنامه همه اش افسانه و مهملات است !و سپس بادی به غبغب انداخته باافتخار می گوید؛ بیا بین لرها و هزارها تا رستم و پهلوان واقعی ببین و نه دروغین مثل شاهنامه !..
اما حالا بعد از یک قرن می بینیم که تعلیمات و تاثیرات و تبلیغات ملی گرایی مرکزگرای ایرانی در لرها , دیگر شاهنامه برای بسیاری از لرها,شده کتاب مقدس و نص صریح قران و ایران و ایرانی گری خورد و خوراک و سقز دهن همگی ! که این نشان از آن دارد که پس از پروژه دولت -ملت مدرن , لرهادر نبود یک ناسیونالیسم خودی و لری , به ناچار متاثر از ناسیونالیسم فارسی یا همان ملی گرایی ایرانی ,دیگر تعریف از هویت خودشان و پیرامونشان , از صد سال پیش دگرگون شده است . نه فقط لرها یعنی همه آن قومیت های دیگر در ایران نیز که از فقدان ناسیونالیسم خودی رنج می برند , نیز به همین درد مبتلا بوده ,در طی همین روند آسمیلاسیون هستند (به جز قومیت های اهل سنت کرد و بلوچ و ترکمن , که به جهت مذهب اهل سنت , از تاثیر ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی شیعی -فارسی , مصون مانده اند , بقیه ,تقریبا همگی قومیت های شیعه چون لرها و گیلک ها و مازنی ها و حتی بخصوص ترک های آذربایجانی , در این ایرانیت آمرانه , رو به مسخ و ذوب شدن هستند .

حقیقت تاریخی آنکه ما لرها همچون سایر قومیت های فلات ایران و همه ملت های جهان , تا پیش از دوران معاصر ,طبعا نه تنها درک مدرنی از ایران و ایرانیت و وطن و ملی گرایی نداشتیم بلکه حتی از هویت قومی لری خود فراتر از چهارچوب ایلی فهم روشنی نداشتیم . مگر آنکه حاکم مقتدر فارسی , مغولی ,ترکی , عربی , به منطقه لشکر می کشید که لاجرم بعضا گرد هم و پشت هم در می آمدیم .طبعا ابتدا براحتی تن به اطاعت نمیدادیم و برای سنجش ضرب بازوش, طبیعتا مقاومت می کردیم .اگر که غالب میآمدیم که هیچ ولی اگر مغلوب می شدیم و قدرت رقیب می چربید ناگزیر اطاعت از قدرت میکردیم و ملتزم رکابش , برایش می جنگیدیم و فتح میکردیم . نه تنها ما بلکه همگی بومیان ایرانی از سیستانی و کرمانج و گیلک و تالش و مازنی و تاجیک و ..همگی در التزام و رکاب شاهان یونانی ,مغول و ترک و عرب و عجم جنگیده اند . حتی علیه هم در رکاب آنها جنگیده ایم , لر در رکاب ترک علیه گیلک , مازنی در رکاب مغول علیه تاجیک , تاجیک ملتزم عرب علیه بلوچ و .و …زیرا ,معیار قدرت بود و نه هم تباری و همزبانی و هم نژادی و حتی همکیشی ..

لرها , فاتحان قندهار
ماجرای فتح قندهار بدست لرهای بختیاری

قضیه فتح قندهار از سوی لرها بختیاری هم اگر از این زایه و از این پنجره, نگاه دوباره کنیم بسیار کمدی تراژدی به نظر می اید .
نادر قلی ترک یا ترکمانی از خراسان , قصد تصرف لرستانات را می کند مردم تسلیم نمی شوند , قلاع و دزها تسخیر ناپذیرند , محاصره می کنند و به کمین می نشینند تا زنی لر شبانه برای آوردن آب با مشک از قلعه پایین می اید , دست گیرش می کنند و آزارش می دهند تا راه مخفی دز را نشان دهد , زن مقر نمی آید, به فرمان نادر سخت شکنجه اش می کنند که حتما تجاوز و قطع ناخن و انگشت و دست و پا ازجمله آن شکنجه ها بوده تا بالا خره ضعیفه بیچاره مقر می اید و قلعه و خواتین(نوامیس ) لرها بدست سربازان نادر می افتد..

سپس ما لرها در رکاب همان نادرقلی که الان نادرشاه شده است و ملتزم رکاب او برای کشورگشایی در راه هند , شهر قندهار را محاصره می کنیم , مردم قندهار مردانه از شهر محاصره شده خود دفاع می کند چون میدانند که پس از فتح قلعه زن و فرزند و نوامیس آنها چه سرنوشتی دارند . بعد عده ای از ما پدران چابکسوار و دلیر ما لرهای بختیاری . صف مدافعان قندهاری را شکسته دوازه را باز کرده و شهر را بدست نادرشاه و سربازان اش می سپارند . سرنوشت شهر و نوامیس و زن و کودکان شهر مشخص است: تعرض و تجاوز و غلامی و کنیزی آن زنان و کودکان بدست لشکر غدار ..
حال سوال اینجاست که در رکاب یک سلطان بیگانه و بی رحم جنگیدن و به مردم بیگانه یورش بردن و تفوق بر مردمی که تا پای جان از خاک خود و شهر خود و نوامیس و زن و فرزند خود دربرابر تجاوز و بردگی دفاع کردند , چه افتخاری نصیب من لر در قرن حاضر می کند . مزدوری بیگانه در رکاب بیگانه جنگیدن ! شکستن سد دفاعی ملتی دیگر که در خانه و شهر خود از خانه و زن و فرزند خود , در برابر بیگانه دفاع می کردند , در زمان حاضر و دوره معاصر کنونی , برای من لر بختیاری اساسا چگونه قابل دفاع است تا اینکه قابل افتخار باشد ؟ مخصوصا اگر با اخلاقیات امروزی قضاوت شود !

اگر ماجرای فتح قندهار به‌دست نیروهای بختیاری را از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم، بیشتر به یک کمدی تراژیک تاریخی می‌ماند تا افتخارنامه.فتح قندهار افسانه نیست، رسوایی است.نمونه‌ای از تناقضات تاریخ ما لرهاست.

لرها, مردمی که خود در برابر حکومت خودکامه مقاومت می‌کردند، بعدها در ساختار نظامی همان حکومت خودکامه جذب شدند و در فتوحات آن شرکت کردند.

پرسش اینجاست: شکستن مقاومت مردمی که از سرزمین خود دفاع می‌کردند، امروز چه افتخاری برای ما دارد؟ اگر با معیار اخلاق امروز بنگریم، بیشتر نشانی از خدمت به قدرت است تا مایه سربلندی.نه حماسه است نه غرور قومی؛ فقط تکرار چرخه قربانی و جلاد است.
مسئله نه افتخار قومی است و نه خیانت قومی؛ بلکه منطق قدرت در دوران پیشامدرن است که ایلات و طوایف را از مقاومت محلی به ابزار جنگ‌های حکومتی سلاطین تبدیل می‌کرد.

فتح قندهار را سال‌ها به‌عنوان دلاوری روایت کرده‌اند، اما اگر پرده را کنار بزنیم، حقیقت چیز دیگری است: این نه «افتخار ملی» یا «وطن‌پرستی» بود و نه حماسه ملی؛ فقط خدمت به قدرت بود
در آن دوران هنوز مفهوم مدرن ملت و وطن به معنای امروز شکل نگرفته بود. آنچه وجود داشت، سلطنت بود و قدرت؛ و جنگ‌ها بیشتر برای گسترش قلمرو، افزایش خراج، شکوه پادشاه و تثبیت تاج‌وتخت انجام می‌شد، نه برای دفاع از ملت.

در آن زمان سرباز و سوار ایلی برای شاه می‌جنگید، نه برای ملت. شاه کشور گشایی می‌کرد، خزانه می‌خواست، شکوه می‌خواست، مالیات می‌خواست. جنگجویان لر هم نیروی مصرفی این پروژه بودند. دیروز در لرستان قربانی توپ و شمشیر قدرت مرکزی بودند، فردا در قندهار همان نقش را برای مردمی دیگر بازی کردند.
لرهای بختیاری‌ که روزی خود در برابر لشکر نادر از سرزمینشان دفاع می‌کردند، بعدتر در سپاه همان قدرت مرکزی جذب شدند و در فتح قندهار شرکت کردند. مردمی را شکستند که آنان نیز مانند خودشان از شهر، خانه، زن و فرزندشان دفاع می‌کردند.
پس اگر با نگاه امروز قضاوت کنیم، این ماجرا بیشتر نمونه خدمت جنگاوران لر ,به ماشین قدرت سلطنتی است تا نشانی از وطن‌پرستی یا افتخار قومی.
چه افتخاری دارد که کسی در رکاب سلطانی خونریز، شهر مردمی محاصره‌شده را فتح کند؟ اگر معیار امروز را بپذیریم، این بیشتر مزدوری برای قدرت است تا مایه غرور تاریخی.

ماجرای بختیاری‌ها در فتح قندهار را باید در چارچوب ساختار سیاسی آن زمان فهمید. در دولت‌های پیشامدرن، ایلات و قبایل نه شهروند بودند و نه شریک سیاسی؛ آنان منبع نیروی نظامی محسوب می‌شدند. شاهان برای لشکرکشی به نیروی رزمی ایلات متکی بودند و در برابر، امتیاز، غنیمت یا موقعیت سیاسی می‌دادند.

بنابراین حضور لرها و بختیاری‌ها در سپاه نادر، بیشتر نتیجه مناسبات قدرت بود تا احساس تعلق ملی. همان‌گونه که مردم قندهار نیز از سرزمین خود دفاع می‌کردند، جنگجویان بختیاری نیز در خدمت دستگاه سلطنت می‌جنگیدند.

در فتح قندهار چه کسی پیروز شد ؟ قطعا .وطن نبود . فقط قدرت.

در تاریخ ما بارها جنگ‌های سلطنتی و پادشاهان خودکامه را به نام افتخار ملت فروخته‌اند، در حالی که آن روزگاران نه ملت به معنای امروز وجود داشت و نه حقوق مردم اهمیتی داشت.

این‌که امروز آن لشکرکشی را نشانه غرور قومی بدانیم، نوعی تحریف تاریخ است. واقعیت ساده‌تر و تلخ‌تر است: بسیاری از جنگ‌های آن عصر، خدمت به قدرت بودند، نه دفاع از وطن.

آن روزها هنوز وطن، واژه‌ای امروزی نبود.
پرچم، پرچم شاه بود؛ خاک، ملک سلطان؛ و جان مردم، خرج کشورگشایی.

سوار بختیاری به قندهار تاخت، نه برای ایرانِ مدرن، نه برای ملت، بلکه برای فرمان پادشاهی که دیروز قلعه‌های خودش را نیز درهم کوبیده بود.

تاریخ را اگر بی‌پرده بخوانیم، بسیاری از آنچه افتخار نامیده‌اند، چیزی جز خدمت شمشیر به تخت نبوده است.
این‌ها استثنا نبوده؛ قاعده بوده. تاریخ بسیاری از جنگ‌های حکومت‌های مرکزی با اقوام ایران، تاریخ غارت، تحقیر و سرکوب است.
نادرشاه با مردم قفقاز ,که رعیت خودش بودند, چنان کرد که زنانشان را برای سپاه به روسپیگری واداشت .
آقامحمدخان پس از شکست بختیاری‌ها، زنان و بی‌بی‌های لر را به‌عنوان غنیمت برد.
قاجارها بعد از سرکوب بلوچ‌ها، زنان بلوچ را به کنیزی فروختند.
در خراسان، دختران کرد را به‌جای مالیات عقب‌افتاده معامله می‌کردند.
رضاشاهِ «کبیر» در لرستان چنان فتحی برپا کرد که سربازانش گوشواره را با لاله گوش خونین زنان لر می‌کندند. روایتش را قمرالملوک وزیری گفته است.
در همان عصر، هنوز سر مخالف را می‌بریدند و برای رضاشاه کبیر هدیه می‌فرستادند؛ تقدیم سر میرزا کوچک‌خان جنگلی به رضاشاه نمونه روشن آن است.
افسران ارتش رضاشاه کبیر , زنان ایل قشقایی درایالت فارس را مجبور می کردند که از شیر پستان خود ,به سگان ارتش , شیر دهند !
نیروی هوایی رضاشاه کبیر و فرزندش محمد رضاشاه , بارها ,لرها را بمبارا هوایی کردند .
ارتش و لشکر شرق و هنگ آهن ارتش . هزاران هزار خانوار لر را به شرق و مرکز ایران تبعید گروهی کردند .
همه اینها نشان می‌دهد که پیش از رواج مفاهیمی چون وطن , هموطن ,ملت، شهروند، حقوق شهروندی ــ که از جهان مدرن وارد ایران شد و بیشتردر دوره پهلوی دوم , مثلا جدی‌تر مطرح گردید ,بازهم رابطه حکومت و مردم تا چه اندازه خشن، ارباب‌محور و قرون‌وسطایی بوده است.
بعد امروز همان دستگاه‌های تاریخی، خود را بانی وطن‌پرستی معرفی می‌کنند. حال آنکه تا پیش از ورود مفاهیمی چون ملت، شهروند، حقوق شهروندی و وطن، رابطه حکومت با مردم بیشتر رابطه شکارچی و شکار بود تا دولت و ملت!

در دوران پهلوی خبری ازاخلاقیات مدرن سیاسی نبود

*اجبار کردن زنان عشایرفارس (قشقایی ) برای شیر دادن به توله سگ‌های افسران ارتش رضا شاه !

ـ ویلیام او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی. ترجمه فریدون سنجری. تهران نشر گوتنبرگ،۱۳۷۷

یام او. داگلاس در کتاب خود، از زبان مردم بومی، خبر از سرکرده‏ای نظامی می‏دهد که تعدادی از توله سگهای اصیل بی‏ سرپرست خود را توسط سربازان گماشته، به اجبار، از شیر مادران ایلاتی یکی از ایلات فارس … شیر می‏داد! داگلاس از خفت و خواری که بر مردم ایلاتی و زنانشان از این بابت تحمیل می‏شد، خبر می‏دهد. چرا که شیر مادران ایل، که به آن قسم می‏خوردند، خوراک حیوانی نجس می‏شد! این گزارش شاید از دیدگاه خواننده، غلوآمیز و یاوه‏ های سیاح خارجی تلقی می‏شود. اما عبدالله مستوفی که خود از کارگزاران رضاشاه و توجیه‏ کنندگان سیاست‏های اوست، در یاداشت ‏های خود به این قضیه اشاره‏ای سربسته دارد که این قضیه ننگین را تأکید می‏کند. او به افسران ارتش در برخورد با مردم بومی، توصیه می‏کند:

«به افسران ارتش هم، برادرانه توصیه و عرض می‏کنم که بر خلاف گذشته… در اسکان هم رعایت مال و حال آنها را بفرمایند که خسارت مادی و آبرویی و تلفات جانی به آنها وارد نیاید و از فرستادن سرپرستی که زن‏های ایل را به شیردادن سگ ‏های خود وادار کند، بپرهیزند و بدانند که اینها هرچند نادان، ولی ودیعه خداوندند… همان خرده افسری که این دایگی سگش را بر زن یکی از افراد ایل تحمیل می‏کرد، حالش چطور است؟..»(شرح زندگانی من،یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، جلد سوم، عبداله‏مستوفی ص ۵۱۴)

قتل عام قوم لُر؛فاجعه ای که ناسیونالیسم ایرانی کتمان و انکارش کرده است(نشریه ولات )نورعلی مرادی بئوار الیما

ماجرای به غنیمت بردن گوشواره زنان لر با لاله گوش خون آلودشان, توسط ارتش رضاشاه کبیر

سر میرزا کوچک خان که به رضاشاه تقدیم شد در دفتر قزاق ها ، روی میز

_صحنه به دار کشیدن رهبر جمهوری مهاباد

افسانه وطن پرستی ما لرها !ماجرا فتح قندها بدست لرهای بختیاری !
Scroll to top