احمد کسروی و تولد یک پندارخطای تاریخی؛ کردسازی و یزیدی پنداشتن تبار صفویان

نورعلی مرادی بئوار الیما

بازخوانی انتقادی تبار صفویان؛ نقد فرضیهٔ «کرد یزیدی بودن» در تاریخ‌نگاری معاصر

از «الکردی السنجانی» تا افسانهٔ شنگال؛ نقد یک خطای روش‌شناختی در تبارشناسی صفویان

مفهوم تاریخی «کرد» و سوء‌برداشت‌های مدرن؛ واکاوی فرضیهٔ احمد کسروی دربارهٔ صفویان

وقتی یک خطای مفهومی تاریخ می‌سازد؛ افسانهٔ کرد یزیدی بودن صفویان

سنجان یا سنجار؟ چگونه یک تحریف، نیای صفویان را یزیدی کرد

افسانه‌ای به نام «صفویان کرد یزیدی»؛ میراث یک خطای فکری در تاریخ‌نگاری ایرانی

چگونه «کرد» به خطا فهمیده شد و تاریخ صفویه تحریف گشت

احمد کسروی و تولد یک پندارخطای تاریخی؛ کردسازی ویزیدی پنداشتن تبار صفویان

در این نوشتار، پیش از ادامهٔ بحث دربارهٔ طوایف لُرِ قرااولوس یا لرهای قرااولوس، ناگزیرم به‌صورت کوتاه و در حکم یک پرانتز توضیحی، به یکی از خطاپذیرترین و درعین‌حال تأثیرگذارترین فرضیه‌های تاریخ‌نگاری معاصر ایران اشاره کنم؛ فرضیه‌ای که احمد کسروی آن را طرح و شایع ساخت و بر اساس آن، نیاکان سلسلهٔ صفوی «کردِ یزیدی‌تبار» معرفی شدند.

البته پرداخت جامع و مستند به این موضوع را به مقاله‌ای مستقل که به‌زودی با همین عنوان منتشر خواهد شد، واگذار می‌کنم. اما از آن‌جا که این مسئله پیوندی مستقیم با بحثِ مفهوم تاریخیِ اصطلاح «کرد» و «اکراد» دارد، اشاره‌ای مقدماتی در این‌جا ضروری است.

۱. خطای مفهومی در فهم «کرد» در متون تاریخی

ریشهٔ اصلی این خطا، ناآگاهی یا بی‌توجهی به معنای لغوی و تاریخی واژهٔ «کرد» در متون کهن است. تا حدود یک قرن پیش، «کرد» و «اکراد» در منابع فارسی و عربی، نه به معنای یک قوم، ملت، زبان یا نژاد مشخص، بلکه به‌عنوان توصیفی معیشتی برای مردمان چادرنشین، گله‌دار و بیابان‌گرد از هر تبار و زبان به‌کار می‌رفت.

این معنای غیرقومیتی، با ظهور ناسیونالیسم کردی در دورهٔ معاصر دچار دگردیسی شد و به‌اشتباه، به گذشته تعمیم داده شد؛ خطایی که متأسفانه بسیاری از پژوهشگران معاصر نیز گرفتار آن شده‌اند.

۲. از «الکردی السنجانی» تا «کرد یزیدی شنگالی»؛ مسیر یک تحریف

احمد کسروی، با پذیرش این پیش‌فرض نادرست که «کرد» در متون کهن همان ملت ادعایی معاصر است، ناگزیر شد زادگاهِ «فیروزشاه زرین‌کلاه الکردی السنجانی» ـ نیای صفویان ـ را در جغرافیای کردستان امروزی جست‌وجو کند، نه در گسترهٔ وسیع‌تری چون گیلان، تالش، مازندران، آذربایجان، لرستان یا دیگر نقاط فلات ایران که در آن‌ها هم مردمان چادرنشین و هم مکان‌هایی با نام «سنجان» یا مشابه آن وجود داشته است.

در همین مسیر، کسروی اصطلاح «سنجان» را که در منابع کهن آمده بود، به‌دلخواه «تصحیف‌شدهٔ سنجار» پنداشت؛ حال آن‌که:

  • «سنجان» هرگز معادل «سنجار» نیست؛
  • خودِ «سنجار» نیز در زبان بومی مردم آن منطقه «شنگال» نام دارد؛
  • و مردم شنگال، یزیدیانی هستند که نه‌تنها مسلمان نیستند، بلکه بر اساس متون مقدس خود (از جمله مصحف رش)، صراحتاً خویش را نه «کرد»، نه «عرب» و نه «عجم»، بلکه ملتی مستقل با نام «ازدی» یا «شرف‌الدین» می‌دانند.
  • جدا از شواهد تاریخی پیش‌گفته که بر بومی‌بودن تبار شیخ صفی‌الدین اردبیلی و تعلق نیاکان او به عشایر درون فلات ایران دلالت دارد، می‌توان به چند گواه مهم دیگر نیز اشاره کرد:
  • نخست، تمامی اشعار باقی‌مانده از شیخ صفی نه به فارسی و نه به ترکی، بلکه به زبان کهن آذری (تالشی) سروده شده‌اند. این خود نشانه‌ای روشن از پیوند زبانی و فرهنگی او با سرحدات گیلان، تالش و آذربایجان است. مرز فرهنگی اردبیل و تالش از دیرباز سیال و نامحسوس بوده و حتی امروز نیز در نواحی پیرامونی اردبیل، مانند روستای تاریخی عنبران، زبان تالشی و مذهب سنی همچنان حفظ شده است.
  • دوم، در روایت‌های تبارشناختی ـ حتی آن‌جا که رنگ افسانه دارند ـ قلمرو جغرافیایی نیاکان شیخ صفی همواره به درون فلات ایران محدود می‌شود، نه به عراق، سوریه یا موصل که زیستگاه تاریخی یزیدیان است. برای نمونه، در انتساب نیاکان او به ابراهیم ادهم، از خراسان و بلخ و موضعی به نام «سنجان خراسان» یاد می‌شود، نه از شنگال یا سنجار.
  • سوم، نکته‌ای مهم که از نظر بسیاری از پژوهشگران، از جمله احمد کسروی، مغفول مانده آن است که تبار پدرزن شیخ صفی، یعنی شیخ زاهد گیلانی ـ که آرامگاهش در نزدیکی لاهیجان قرار دارد ـ در شجره‌نامه، دقیقاً به همان «الکردی السنجانی» منتهی می‌شود. این همسانی آشکار نشان می‌دهد که «سنجان» و «اکراد» مذکور، به عشایر بومی سرحدات گیلان، دیلم و تالش تعلق داشته‌اند و باید در گستره جغرافیایی ایران تاریخی، از خراسان تا شمال و حتی لرستانات، جست‌وجو شوند، نه در شنگال یزیدی. (درخور توجه آن‌که نسب برخی زمامداران بختیاری عصر صفوی، از جمله امیر ابوالفتح‌خان بختیاری آسترکی دورکی، از سوی مادر به شیخ زاهد گیلانی می‌رسد و در منابع صفوی از این خاندان با عنوان «زاهدزاده» یاد شده است.)
  • چهارم,در گیلان و مازندران، جامعه‌ی سنتی تا همین یک قرن پیش به دو قشر مشخص تقسیم می‌شد:
  • گیلک: کشاورزان جلگه‌نشین و یکجانشین
  • کُرد: دامداران و شبانان کوهستان‌نشین (دیلمیان و طوایف تالش)
  • در این مناطق، برای تمایز گاوداران جنگلی از گله‌داران گوسفندچران ,یعنی«کُرد», اصطلاح «گالش» به‌کار می‌رفت؛ مفهومی کاملاً معادل «گاپون» (گاوچران) در زبان لری. کثرت نام‌های جغرافیایی چون «کردمحله»(کردکوی )، «کردکلا» و «کردخیل» در شمال ایران، بازمانده‌ی همین تقسیم‌بندی اجتماعی است.
  • پنجم، نام‌های ایرانیِ مندرج در شجره‌نامه‌های شیخ صفی و شیخ زاهد، همچون فیروزشاه، زرین‌کلاه و به‌ویژه بندار، هیچ سنخیتی با نام‌گذاری یزیدیان عراق ندارد و در مقابل، از نام‌های رایج میان عشایر ایرانیِ البرز، زاگرس و خراسان کهن به‌شمار می‌آید.چنانکه دو بندار که من یافتم یکی ابوعمرو بندار بن عبدالحمید کَرْخی اصفهانی معروف به «ابن لره»، که پسوند لر هم داشته و دانشمند ی متعلق به دوران عباسی از قرن دوم و سوم قمریاست و دیگری بندار رازی شاعر دوران مغول که از تهران و شهر ری امروزی بوده و نه به زبان دری(فارسی ) بلکه به زبان رازی, زبان قدیم مردم ری که به زبان مردمان مازندران و گیلان نزدیک بوده است , شعر می گفته است .

با این‌حال، کسروی یا کسانی پس از او ,با کنار هم گذاشتن این مفروضات نادرست، افسانه‌ای تازه در تاریخ‌نگاری معاصر ساخت: «یزیدی‌بودن نیای صفویان و تعلق او به شنگال». افسانه‌ای که نه بر سند استوار بود و نه بر روش‌شناسی دقیق، بلکه بیشتر زاییدهٔ قیاس‌های شتاب‌زده و ذهن خیال‌پردازانه بود.

۳. چرا کسروی چنین فرضیه‌ای را طرح کرد؟

می‌توان دلایل متعددی برای طرح و برجسته‌سازی این فرضیه از سوی احمد کسروی برشمرد. یکی از مهم‌ترین آن‌ها، مسئلهٔ سیادت خاندان صفوی است.

برخلاف تصور رایج، تردید در سیدبودن صفویان، کشف تاریخی احمد کسروی نبود. از همان آغاز شکل‌گیری دولت صفوی، بسیاری از مورخان معاصر و پساصفوی، به سیادت این خاندان مشکوک بودند و حتی آن را رد می‌کردند. از جمله:

  • ابن بزاز اردبیلی (قرن هشتم هجری)، شاگرد شیخ صدرالدین و نویسندهٔ صفوهالصفا، قدیمی‌ترین منبع تبارشناسی صفویان، که به‌روشنی از «الکردی السنجانی» بودن نیاکان صفوی یاد می‌کند؛
  • و پس از او نیز مورخانی چون حسن بن محمد بورینی در تذکره تراجم‌الاعیان، به این نسب با دیدهٔ تردید نگریسته‌اند.

بنابراین، کسروی حقیقت تازه‌ای را کشف نکرد؛ بلکه تنها واقعیتی فراموش‌شده را بازنشر عمومی داد.

۴. بستر ایدئولوژیک زمانهٔ کسروی

نکتهٔ کلیدی اما، فضای سیاسی–فرهنگی دوران رضاشاه است: فضایی آکنده از ناسیونالیسم افراطی آریایی–پارسی‌گرا، همراه با عرب‌ستیزی، اسلام‌ستیزی و ترک‌ستیزی. خودِ کسروی نیز از چهره‌های برجستهٔ این جریان فکری (پان‌فارسیسم) بود.

در چنین بستری، فرضیه‌ای که هم‌زمان:

  • نسب عربی (سیادت)،
  • و نسب ترکی (قزلباشی)

خاندان صفوی را رد کند و در عوض، نسبی «ایرانی–آریایی» برای آنان بتراشد، کاملاً مطلوب و کارکردی بود. به‌ویژه آن‌که در همان دوره، با اوج‌گیری ناسیونالیسم کردی در برابر دولت‌های ترکیه و عراق، «کردها» در نگاه بخشی از نخبگان ایرانی به‌عنوان «آریاییان اصیل» و اهرمی ژئوپلیتیک علیه همسایگان ترک و عرب تلقی می‌شدند.

همهٔ این عوامل دست به دست هم داد تا کسروی، مفهوم تاریخی و غیرقومیتی «کرد» را نادیده بگیرد و کتاب شیخ صفی و تبارش را ـ که بیش از آن‌که اثری ژرف و نقادانه باشد، به جزوه‌ای شتاب‌زده و ایدئولوژیک شباهت دارد ـ بر همین اساس بنا کند.

۵. جمع‌بندی

تراژدی اصلی از آن‌جا آغاز شد که «الکردی» در متون کهن، بی‌هیچ نقد معنایی، معادل «ملت کرد معاصر» فرض شد؛ سپس با تحریف «سنجان» به «سنجار»، و نسبت‌دادن آن به شنگال یزیدی، افسانه‌ای ساخته شد که نزدیک به یک قرن است بی‌وقفه تکرار می‌شود، بی‌آن‌که جدی گرفته شود و به محک تردید و بازنگری سپرده شود.

شاید نام احمد کسروی، جسارت این بازاندیشی را از بسیاری از پژوهشگران ستانده باشد؛ اما تاریخ‌نگاری علمی، ناگزیر از نقد حتی نام‌های بزرگ است، آن‌جا که خطا، هرچند ناخواسته، مسیر فهم تاریخی را به بیراهه برده است.

بی گمان نزدیک ترین پندار نزدیک به یقین آن است که نیای مشترک هم شیخ صفی و هم شیخ زاهد گیلانی , از اکراد یا همان عشایر گله دار بومی گیلان یعنی تالش ها و دیلمی ها بوده اند .

*خلاصه مقاله ام «نقد و رد فرضیهٔ خیالی یزیدی و کردتبار بودن صفوی‌ها,منسوب به احمد کسروی» از مقاله مفصل (قرااولوس ;الوس لرستان و مردم قرااولوس)


کسروی، احمد .کتاب شیخ صفی و تبارش
سیادت‌ و تشیع‌ صفویان‌ در دوره‌ پیش‌ از سلطنت‌ ( عادل رستمى)
کتاب صفوهالصفا؛ابن‌بزاز اردبیلی (تألیف ۷۵۹ ق.)
سلسلهالنسب, شیخ حسین ولد شیخ ابدال زاهدی(۷۳۵-۶۵۰ق.)
کسروی، احمد، آذری یا زبان باستان آذربایجان،

صفوهالصفا اثر ابن بزاز اردبیلی

کسروی، احمد .کتاب شیخ صفی و تبارش

شجره نامه کامل :شیخ صفی الدین ابوالفتح اسحاق فرزند شیخ امین الدین جبرئیل فرزند الصالح قطب الدین ابوبکر فرزند صلاح الدین رشید فرزند محمد الحافظ الکلام الله فرزند عوض الخواص فرزند فیروزشاه(پیروز ) زرین‌کلاه الکردی السنجانی
آرامگاه شیخ زاهد گیلانی (مربوط به سده هشتم هجری)

شیوه مرحوم کسروی در اینجا به حکایت کسی می ماند که دکمه ای در راه یافته ,رفت که کتی برای آن پیدا کند .

در گیلان و مازندران، جامعه‌ی سنتی تا همین یک قرن پیش به دو قشر مشخص تقسیم می‌شد:

گیلک: کشاورزان جلگه‌نشین و یکجانشین
کُرد: دامداران و شبانان کوهستان‌نشین (دیلمیان و طوایف تالش)
در این مناطق، برای تمایز گاوداران جنگلی از گله‌داران گوسفندچران ,یعنی«کُرد», اصطلاح «گالش» به‌کار می‌رفت؛ مفهومی کاملاً معادل «گاپون» (گاوچران) در زبان لری. کثرت نام‌های جغرافیایی چون «کردمحله»(کردکوی )، «کردکلا» و «کردخیل» در شمال ایران، بازمانده‌ی همین تقسیم‌بندی اجتماعی است.

معنی کرد در گیلان و مازندران
معنی کرد در گیلان و مازندران
دیلمیان دشت و دیلمیان کوه
معنی کرد در گیلان و مازندران
معنی کرد در گیلان

احمد کسروی و تولد یک پندارخطای تاریخی؛ کردسازی و یزیدی پنداشتن تبار صفویان
Scroll to top