خاطرهای از فاجعه سدسازی؛ سفر باستانشناسی من به ایذه (مالمیر)
نورعلی مرادی بئوار الیما
یکی از تلخترین و فراموشناشدنیترین خاطرات زندگیام، به سفر باستانشناسیام به شهری بازمیگردد که آن روزها بیش از آنکه به یک شهر زنده شباهت داشته باشد، به سرزمینی محکوم به مرگ میمانست؛ مالمیر، یا همان ایذه بختیاری؛ شهری در قلب خوزستان، در زادبوم مادری و پدری ما لرها؛ شهری که روزگاریبا نام آیاپیر پایتخت ایلامیان و الیماییان بود و بعدها نیز با نام مالمیر مرکز فرمانروایی اتابکان لر بزرگ، اما اکنون آرامآرام در انتظار آن بود که بخشی از حافظه تاریخیاش برای همیشه در زیر آب دفن شود.
من بهعنوان یکی از اعضای هیئت باستانشناسی، به سرپرستی دکتر مهرکیان ــ که خود از فریدن بختیاری بود و از سوی سازمان میراث فرهنگی تهران اعزام شده بود ــ مأمور شدم تا همراه گروه، در محوطههای ایلامی و الیمایی پیرامون ایذه، طی فرصتی کوتاه و نفسگیر، چندین گمانه اضطراری حفر کنیم. زمان با ما دشمن بود؛ چراکه تصمیم گرفته بودند سد کارون ــ سه یا چهار، دیگر دقیق به خاطر ندارم ــ آبگیری شود و پهنهای عظیم از محوطههای تاریخی، گورستانهای باستانی، آثار فرهنگی و یادگارهای نیاکان لر، برای همیشه در اعماق آب ناپدید گردد.
در آن یک ماه و اندی که در ایذه اقامت داشتم و نیز در دو سفر بعدی که دوباره به آن شهر بازگشتم، شاهد فاجعهای بودم که تنها یک فاجعه باستانشناختی نبود؛ فاجعهای بود فرهنگی، انسانی و زیستمحیطی؛ زخمی که نه فقط بر پیکر زمین، بلکه بر جان مردم نشسته بود.
ایذه و پیرامونش، تنها قربانی سیاستهای حکومت مرکزی کنونی نبودند. این سرزمین سالها پیش از آن نیز، از روزگار حکومت پهلوی دوم، قربانی سدسازی شده بود.
هنوز به یاد دارم؛ چهل، چهلوپنج سال پیش، در کودکی، در محلهای از اصفهان که به «لرآباد» مشهور بود، بسیاری از همسایگان ما، کوچدادگان همان روستاهای اطراف ایذه بودند؛ مردمانی که سد، خانه و کاشانهشان را بلعیده بود. بیشترشان از سادات و مشایخ بودند. نه تنها روستاهایشان، بلکه مزار پیر و جد خاندانشان ــ که اگر درست به خاطر داشته باشم «سید احمد» یا شاید «سید کبیر» نام داشت ــ نیز زیر آب رفته بود. گویی حتی مردگانشان هم از تبعید در امان نمانده بودند.
اما این همه سد، برای چه؟
سدهایی که برق شان عمدتاً راهی شهرهای فارسنشین کویر مرکزی ایران میشد؛ یا آبشان چرخ صنایع همان مناطق فارس نشین کویر مرکزی را میگرداند. در مقابل، مردم بومی لر، صاحبان همان رودها، همان کوهها و همان سرزمین، تقریباً هیچ بهرهای از این ثروت نمیبردند.
این، نتیجه ساختار مرکزگرای حکومت معاصر ایران بود؛ ساختاری که هم در دوران پهلوی و هم در جمهوری اسلامی، با سیاستی فارسمحور، منابع پیرامون را به سوی مرکز روانه میکرد.
نه از نفت، نه از گاز، نه از برق، و نه حتی از آب؛ سهم مردم ایذه تقریباً هیچ بود.
تلختر آنکه، آب نیز نصیبشان نمیشد؛ نه برای آشامیدن، نه برای کشاورزی و نه برای صنعتی که اساساً وجود نداشت. ایذه کارخانهای نداشت تا آبش را مصرف کند. مردمی بودند که بر دریایی از منابع ایستاده بودند، اما از ابتداییترین حقوق خود محروم بودند.
این سرنوشت، تنها به ایذه محدود نمیشد. در چهارمحال بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد نیز، سالها مردم لر حتی اجازه بهرهبرداری صنعتی از سرچشمههای آب سرزمین خود را نداشتند. با نفوذ و لابی استانهای کویر مرکزی، قوانینی تصویب شده بود که عملاً توسعه صنعتی این مناطق را برای دههها ناممکن میکرد. نتیجه روشن بود؛ بیکاری، مهاجرت، و خالی شدن سرزمین از فرزندانش.
همین تراژدی را در خوزستان نیز میشد دید.
در سرزمینی که چندین سد عظیم کارون، یکی پس از دیگری قد برافراشته بودند، تشنگی بیداد میکرد.
ایذه، دهدز، باغملک و روستاهای اطراف، گرفتار تنش شدید آبی بودند. آب، گاه با جیرهبندی میان مردم تقسیم میشد؛ در حالی که همان آب، درست از زیر پای همین مردم، صدها کیلومتر دورتر روانه شهرها و استانهای فارس نشین در مرکز ایران میشد تا چرخ صنایع و توسعه آنان را بچرخاند.
آنان برق را میبردند؛ آنان سود نفت و گاز را میبردند؛ اما برای مردم بومی لر، تنها حسرت باقی میماند.
اغلب مناطق لرنشین، با وجود آنکه بر روی بزرگترین ذخایر نفت، گاز و آب کشور قرار گرفته بودند، همچنان محروم، بیکار، بیصنعت و توسعهنیافته باقی مانده بودند.
در مقابل، ثروت، صنعت، اشتغال و رفاه، عمدتاً در مناطق مرکزی و شرقی فارسنشین انباشته میشد؛ گویی سیاست نانوشته حکومتهای مرکزگرا همیشه یک جمله بوده است:
«مرکز را آباد کن؛ پیرامون را بسوزان.»
نتیجه چنین سیاستی را میشد در کوچههای ایذه دید؛ مهاجرت، حاشیهنشینی، گسستن مردم از سرزمین و فرهنگ خود، بیکاری، التهاب اجتماعی و زخمی که هر روز عمیقتر میشد.
و سهم لر از این همه نفت، گاز، آب و سد چه بود؟
سالها پیش در صفحه فیسبوکم نوشتم:
«سهم لر ــ چه در گچساران، چه مسجدسلیمان، چه نفتسفید، چه دهلران و چه ایذه و مالمیر ــ از نفت و گاز زیر پایش، فقط آلودگی است؛ از سدسازی، کوچ اجباری و حاشیهنشینی؛ و از آب، تنها تشنگی. سهم او از آن همه ثروت، فقط دیوار بلندی است که میان خانههای سازمانی مهندسان و مدیران غیربومی و خانههای مردم عادی کشیدهاند؛ دیواری که هر روز به او یادآوری میکند جایگاه واقعیاش در تقسیم این ثروت چیست.»
وقتی آن جملات را نوشتم، تنها از روی احساس یا شنیدهها سخن نمیگفتم.
من آن دیوار را با چشم خود دیده بودم.
در چارچوب همکاری میان هیئت باستانشناسی و مدیریت سد کارون، چند هفتهای به ما مهلت داده بودند تا پیش از آنکه دریچههای سد بسته شود و آب بالا بیاید، آخرین نشانههای تمدنی را که هزاران سال بر این سرزمین زیسته بودند، شتابزده کاوش و ثبت کنیم؛ گویی مأمور بودیم پیش از آنکه تاریخ غرق شود، تنها گواهی کوتاه از وجودش بر جای بگذاریم.
در همان رفتوآمدها، مدیریت سد چند کارت ورود به مجتمع سدسازی و استخر سرپوشیده آن را در اختیار اعضای هیئت، از جمله من، قرار داد. دو سه بار به آن مجتمع رفتم.
چه شکوهی…
چه عظمت خیرهکنندهای…
مجتمعی وسیع، آراسته و مجهز؛ با خانههای سازمانی، ساختمانهای اداری، رستوران، فضای سبز، استخر، خیابانهای تمیز و همه امکاناتی که برای آسایش کارکنانش فراهم شده بود.
اما چیزی بیش از همه توجهم را جلب کرد.
در آن چند نوبت ورود، هرچه نگاه کردم، حتی یک کارمند بومی یا یک لر از مردم همان منطقه ندیدم. هر که بود، از تهران آمده بود، از اصفهان، مشهد یا تبریز.
آن مجتمع، در چند کیلومتری ایذه، بیش از آنکه به بخشی از خوزستان شباهت داشته باشد، مرا به یاد کلنی های استعماری اروپایی در سرزمینهای اشغالشده میانداخت؛ جزیرهای سرسبز و برخوردار، در میان دریایی از فقر.
هنوز هم آن صحنه از خاطرم پاک نشده است.
شبکه تلفن داخلی مجتمع، نه به ایذه متصل بود و نه حتی به خوزستان؛ مستقیم به تهران وصل میشد. بدون گرفتن کد، ساعتها با تهران صحبت میکردیم؛ گویی آنجا اصلاً بخشی از خوزستان نبود، بلکه قطعهای جداشده از پایتخت بود که موقتاً در دل کوهستانهای لرستان مرکزی فرود آمده باشد.
اما کافی بود از دروازه آن مجتمع بیرون بیایی.
انگار از جهانی به جهان دیگر قدم میگذاشتی.
پشت آن حصارهای مرتب و ساختمانهای نوساز، ایذه بود؛ شهری که بوی اندوه میداد.
فقر، تنها در چهره مردم نبود؛ در کوچهها، در خانهها، در سکوت شهر و حتی در نگاه کودکان دیده میشد.
موج عظیمی از روستاییان لر پیرامون ایذه، که قربانی سدسازی شده بودند، ناچار به حاشیه شهر پناه آورده بودند. بسیاری از آنان نه برنامهای برای اسکان داشتند، نه شغلی، نه آیندهای روشن و نه حتی غرامتی که بتواند ویرانی زندگیشان را جبران کند.
خانههایشان زیر آب رفته بود.
زمینهای کشاورزیشان از میان رفته بود.
دامهایشان نابود شده بودند.
اما زندگی باید ادامه پیدا میکرد؛ هرچند دیگر زمینی برای ایستادن زیر پایشان باقی نمانده بود.
محلههایی تازه در حاشیه شهر ایذه شکل گرفته بود؛ محلههایی با بافت عشیرهای، پر از مردانی که نه زمینی برای کشت داشتند و نه کارخانهای که در آن کار کنند.
ایذه، دشتی کوچک بود که از هر سو در آغوش کوهها محصور شده بود؛ نه ظرفیت گسترش کشاورزی داشت و نه صنعتی که بتواند این جمعیت راندهشده را در خود جذب کند.
در زیر پوست شهر، چیزی آرامآرام میجوشید.
بحران فقط اقتصادی نبود.
بحران، فرهنگی بود.
بحران، روانی بود.
و مهمتر از همه، بحرانِ امید بود.
من آن التهاب را با تمام وجود حس میکردم.
شهری را میدیدم که روزگاری با نام «آیاپیر» پایتخت الیماییان بود و بعدها با نام «مالمیر» مرکز فرمانروایی اتابکان لر بزرگ؛ اما اکنون از آن همه شکوه تاریخی، جز سنگنگارههای ایلامی، چند کتیبه خاموش و ویرانههایی پراکنده، چیزی باقی نمانده بود.
گذشته، باشکوه بود؛ حال، اندوهبار.
نکته دیگری نیز ذهنم را رها نمیکرد.
در خانهها، مردم هنوز با همان لری غلیظ(تهت ) و شیرین سخن میگفتند؛ زبانی که بوی کوه، بلوط و رودخانه میداد.
اما همین که از آستانه خانه بیرون میآمدند، گویی زبانشان را نیز پشت در جا میگذاشتند.
در کوچه و بازار، حتی میان اعضای یک خانواده یا همطایفه، با زحمت میکوشیدند فارسی حرف بزنند؛ فارسیای که گاه خود نیز به دشواری از پس آن برمیآمدند.
تماشای این صحنه، برای من تنها یک تغییر زبان نبود.
احساس میکردم مردمی را میبینم که آرامآرام، بیآنکه خود بدانند، بخشی از هویت خویش را نیز پشت در خانه جا میگذارند.
در همان حال، بسیاری از نخبگان و تحصیلکردگان شهر، که میتوانستند صدای درد مردم خود باشند، بیش از آنکه دلمشغول زخمهای عمیق ایذه و مردمان لر باشند، ذهنشان درگیر مسائل دیگری بود؛ , برای فرسنگ ها دورتر ,برای دختران اسید پاشیده شده اصفهانی و زلزله زدگان فارس زبان بدخشان افغانستان شعر و مرثیه می سرودند و برای همیشگی نام خلیج فارس پیراهن چاک می دادند !گویی رنجی که هر روز مقابل چشمشان جریان داشت، عادیترین منظره دنیا شده بود.
یا افتخار و دغدغه شان کل کل کردن با ام آی اسی ها (مسجدسلیمانی های همسایه) سر این بود که آنزان (انشان )زادگاه کوروش بزرگ و آریایی و پارسی , ایذه است و نه مسجدسلیمان چرا که ایذه , "ز" دارد , "آنزان" هم ز دارد ! غافل از آنکه سالیان سال است که باستان شنآسان شهر انزان یا همان انشان را ,به استناد یک اجرنوشته و کتیبه مستند ,صدها کیلومتر دور تر , در"تپه ملیان"شهرستان سپیدان در دشت بیضای استان فارس, یافته اند !اما کو گوش شنوا !؟
.طبیعی است .شهرهایی آنچنان فقیر و مردمی آنچنان محروم ,همیشه برای تسکین و فراموشی درد های عمیق اجتماعی خود نیاز به ترامادور هایی تسکین بخش مثل این افتخارات ملی و هرچندجعلی داشته و دارندکه که عموما به توسط نخبگان محلی مرکزگرا (ملی گرا ) و به توصیه ناسیونالیسم حکومتی, برای مردمان بومی , تجویز می شود .
سفر دوم من به ایذه؛ روزی که آب بالا آمد
دومین سفرم به ایذه، همزمان شد با آبگیری یکی از سدهای کارون؛ روزهایی که هنوز هم هرگاه به یادشان میافتم، احساس میکنم نه شاهد یک پروژه عمرانی، بلکه ناظر یک کوچ اجباری و یک تراژدی خاموش بودهام؛ تراژدیای که قربانیانش نه فقط انسانها، که حیوانات، درختان، خاطرهها و حتی خود تاریخ بودند.
بسیاری از روستاییان حاضر نبودند خانههای اجدادی خود را ترک کنند.
برخی هنوز بر سر مبلغ ناچیزی که حکومت برای خانه، زمین، دام و زندگیشان پیشنهاد کرده بود، با دولت اختلاف داشتند. حق هم داشتند.
با آن پول اندک، نه میشد مزرعهای خرید، نه زندگی تازهای ساخت. نهایتش میتوانستند اتاقی محقر در حاشیه ایذه، اهواز یا شاید اصفهان اجاره کنند و از آن پس، همچون هزاران کوچداده دیگر، زندگی را از صفر آغاز کنند؛ بیزمین، بیدام، بیشغل و بیآینده.
برای مردمی که همه هویتشان با خاک، رودخانه، گله و کوه گره خورده بود، این فقط ترک یک خانه نبود؛ کندن ریشههای زندگی بود.
بسیاری تا واپسین ساعات، بر سر حق خود ایستادند.
شاید آن را بتوان همان میراث ژنتیکی تاریخی قومی تحت نام "لج لری" و لجاجت معروف لری نامید؛ لجاجتی که گاه چیزی جز آخرین سنگر یک لر درمانده برای حفظ کرامت خویش نیست.
آنان حاضر نبودند خانهای را که پدران و پدربزرگانشان در آن زیسته بودند، به آسانی تسلیم آب کنند.
اما آب پشت سد ، اهل مذاکره نبود.
آرام، بیصدا و بیرحم پیش میآمد.
نخست به زمینهای کشاورزی رسید.
سپس طویلهها را در خود فرو برد.
بعد حیاط خانهها را بلعید.
و سرانجام به آستانه همان خانههایی رسید که صاحبانشان تا آخرین لحظه امید داشتند شاید معجزهای رخ دهد.
دیگر راهی نمانده بود.
مردم، در آخرین دقایق، ناچار شدند جان خود و خانوادهشان را بردارند و بگریزند.
اما همه چیز را نمیشد با خود برد.
بسیاری از اثاث خانه، ابزار زندگی، آذوقه، و حتی حیواناتی که سالها همدم خانواده بودند، همانجا جا ماندند.
اسبها…
قاطرها…
الاغها…
سگهای نگهبان…
گربههایی که نسل در نسل در همان خانهها زاده شده بودند…
مرغها و خروسهایی که هر صبح، طلوع را خبر میدادند…
همه به امان خدا رها شدند.
هیچکس از روی بیمهری آنان راجا نگذاشته بود؛ فقط دیگر فرصتی برای نجاتشان باقی نمانده بود.
آب، لحظهبهلحظه بالاتر میآمد.
حیوانات بیپناه، غریزی به سوی بلندیها میگریختند؛ به هر سنگی، هر تپهای و هر برآمدگی کوچکی که هنوز از آب بیرون مانده بود.
چند روز بعد، هنگامی که همراه قایق در میان پهنه سد حرکت میکردیم، صحنهای دیدم که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد.
اینجا و آنجا، از دل آن دریای تازهمتولدشده، نوک تپهها، قلههای کوچک، یا سقف چند خانه نیمهغرق، همچون جزیرههایی کوچک از آب بیرون زده بودند.
بر فراز همان جزیرههای کوچک، موجوداتی را میدیدی که اگر روزی کسی این منظره را برایم تعریف میکرد، باور نمیکردم.
مرغ و خروس، کنار گربه.
سگ، در چند قدمی مار.
پرندگان اهلی، دوشادوش جانوران وحشی.
همه، بیآنکه دیگری را دشمن بدانند، تنها یک دشمن مشترک داشتند؛ آب سد!
گویی قانون همیشگی طبیعت، در برابر مرگ، برای لحظهای از اعتبار افتاده بود.
آن بالا، دیگر نه شکارچی معنا داشت و نه شکار.
آنها , آنجا ,تنها موجوداتی بودند که با چشمانی سرگردان، در آخرین وجبهای خشک زمین , به هم پناه آورده بودند.
من این صحنه را با چشم خود دیدم.
از فاصله چند متری، بر عرشه همان قایق.
نه در فیلمی مستند.
نه در عکسی قدیمی.
بلکه در برابر چشمان خودم.
و هنوز، سالها بعد، هر بار که آن منظره را به یاد میآورم، نخستین تصویری که در ذهنم جان میگیرد، نه خود سد است و نه دیواره عظیم بتنی آن.
بلکه همان چند متر خاکی است که بر فرازش، مرغ و مار و سگ و گربه، بیآنکه به هم کاری داشته باشند، خاموش و درمانده، چشم به آبی دوخته بودند که لحظهبهلحظه بالاتر میآمد.
هفتهها و حتی ماهها پس از آبگیری نیز، جادههای اطراف سد هنوز روایت آن کوچ اجباری را با خود حمل میکردند.
در مسیر ایذه به اصفهان و خوزستان، بارها الاغها و کرهالاغهایی را دیدم که سرگردان، بیصاحب و حیران در حاشیه جادهها پرسه میزدند؛ حیواناتی که صاحبانشان ناچار شده بودند آنان را به تقدیر بسپبسیاری از آن زبانبستهها، سرانجام زیر چرخ خودروها, در مسیر اصفهان و خوزستان جان دادند؛ آخرین قربانیان فاجعهای که در آمارهای رسمی، هرگز نامی از آنان برده نشد.











