پروژه یکصدساله فارسنمایی و فارسانگاری لُرها
نورعلی مرادی بئوار الیما
پیش از پرداختن به موضوع فارسنمایی و فارسانگاری ایل لُر زبان باصری و جعل ایلی تحت عنوان ایل فارس زبان پاسارگادی ,یعنی ایلی در ایران که مردم هم فارس هستندو چادرنشینی می کنند , لازم دیدم مقدمهای درباره پروژه و سیاست سیستماتیک «فارسنمایی و فارسانگاری لُرها» در یکصد سال اخیر ارائه شود؛ پروژهای که به باور نگارنده، از سوی ناسیونالیسم ایرانی ــ یا به تعبیر من، قومگرایی فارس ــ به حکومتها، دولتهای وقت، نخبگان، سیاستمداران، دانشگاهیان، مطبوعات، نظام آموزشی و دیگر نهادهای رسمی القا و در سطوح مختلف دنبال شده و همچنان نیز ادامه دارد.
این روند، به اعتقاد من، بلافاصله پس از عملیات نظامی فتح لرستان و سرکوب گسترده لرها توسط ارتش شاهنشاهی ایران آغاز شد. نخستین تغییرات در تقسیمات سیاسی و استانی، از جمله تجزیه مناطق لرنشین و الحاق آنها به استانهای دیگر، در همین دوره صورت گرفت. همچنین برای نخستین بار،نام بسیاری از شهرها و مناطق لُرنشین تغییر داده شد؛ از جمله «توف اسپهد» به «نفت سفید»، «دوگمبزون» به «گچساران»، «مالمیر» به «ایذه» و «پشتکوه لرستان» به «ایلام».
ازهمه مهمتر ، همزمان ,به وسیله ارتش ایران , دقت کنید به وسیله ارتش ایران , نخستین فرهنگهای جغرافیایی آبادیهای ایران نیز تدوین و منتشر شدکه در این آثار، تقریباً در همه موارد، آبادیهای لرنشین، «فارسزبان» معرفی شدهاند و درباره زبان مردم آنها عباراتی مانند «به فارسی صحبت میکنند» یا «به زبان فارسی اما با لهجه یا گویش لری سخن میگویند» به چشم میخورد.
در ادامه، تنها به چند نمونه از اقدامها و رویکردهایی اشاره میشود که از دیدگاه نویسنده، در راستای کمرنگ کردن هویت لری و معرفی لرها، زبان لری و جغرافیای تاریخی لرستانات به عنوان «فارس» یا «فارسیزبان» صورت گرفتهاند.
- *معرفی ایل بختیاری به عنوان ایلی فارستبار یا فارسیزبان در شماری از متون و بهویژه در برخی نقشههای قومنگاری، بهخصوص در منطقه راهبردی خوزستان.
- *تغییر ناگهانی روایت درباره ایل لُر کوهمره سرخی در آثار شهبازی, نویسنده نزدیک به حکومت .وی در نخستین کتاب خود، ایلات کوهمره را صریحاً لر معرفی کرده بود. همچنین عبداللهخان شهبازی، پدر او، که همراه با دو فرزندش در کنار دیگر سران لر به دستور حکومت پهلوی دوم اعدام شد، از چهرههای شناختهشده جامعه لر به شمار میرفت. با این حال، شهبازی در آثار بعدی خود از انتساب ایل خویش به قوم لر فاصله گرفت و آن را به پارسیان باستان و فارسهای امروزی منتسب کرد.
- *انتشار آثاری با عنوان «فارسی نهاوندی» که در آن، گویش لری نهاوندی به عنوان یکی از گویشهای زبان فارسی معرفی شده است.
- *انتشار کتابهایی با عنوان «فارسی شوشتری» که در آن، گویشهای لری شوشتری و دزفولی در شمار لهجههای فارسی طبقهبندی شدهاند.
- *انتشار مطالبی با عنوان «فارسی بروجردی» که گویش لری بروجردی را لهجهای از فارسی معرفی میکنند.
- *انتشار پژوهشهایی با عنوان «فارسی کنگاوری» که در آن، گویش لری کنگاوری نیز در زمره گویشهای فارسی قرار داده شده است.
- *انتشار مقالههایی با عنوان «پارسی کرمانشاهی» که در آنها، گویشهای بومی منطقه کرمانشاه نیز ذیل عنوان «پارسی» طبقهبندی شدهاند
قومیت لُر؛ قربانیِ عمق استراتژیک و کمربند امنیتی پانفارسیسم
امنیت فارس، به بهای قربانی شدن هویت لُر؟
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد.
به باور من، مهمترین عامل تضعیف هویت لری در برابر ناسیونالیسم های توسعه طلب همسایه و جسور شدن جریانهای ناسیونالیستی ضد لری پانعرب و پانکرد در مناطقی مانند خوزستان و ایلام و کرمانشاه و حتی پانترک(قشقایی )سیاستهای ضد لری پانفارسیستی ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی در طول یک قرن گذشته بوده است.
بدون تعارف باید گفت که، از نگاه من، سیاستی نهادینهشده طراحی شده بود تا هویت لری به سود هویت فارس قربانی و مصادره شود. این سیاست تا حد زیادی نیز موفق پیش میرفت، تا اینکه طی دو دهه اخیر، با طرح دوباره هویت مستقل لری، این روند با چالش جدی روبهرو شد. انتشار نشریه «ولات»، کتاب «وار» و طرح دوباره هویت مستقل لری، به باور من، برنامهای را که پانفارسیسم برای آینده هویت لری ترسیم کرده بود، بر هم زد.
چرا این سیاست را یک پروژه ملی و برنامه ریزی شده و سیستماتیک میدانم؟
به این دلیل که جمعیت تاجیک ها (فارسها) عمدتاً در حاشیه کویر مرکزی و بخشهایی از شرق ایران متمرکز است که بهتدریج، به دلایل مختلف از جمله رفاه نسبی، نرخ فرزندآوری در این مناطق هرسال رو به کاهش است. در مقابل، بسیاری از مناطق محروم و عمدتاً غیرفارس، رشد جمعیتی بیشتری را تجربه کردهاند. در نتیجه، توازن جمعیتی آینده، به سود گروههای غیرفارس تغییر خواهد کرد و به تبع آن، مطالبات قومی نیز افزایش مییابد. حتی در سالهای اخیر، برخی گزارشهای تحلیلی خارجی نیز به این روند جمعیتی و پیامدهای سیاسی آن اشاره کردهاند.
از نگاه من، پاسخ ناسیونالیسم ایرانی ــ که آن را مبتنی بر قومگرایی فارس میدانم ــ در طول یک قرن گذشته، تلاش برای جذب و استحاله جمعیت لرها در هویت فارس و نیز مصادره مناطق لرنشین از طریق انتساب آنها به فارس, پارس و پروژه آریایی گرایی بوده است.
این سیاست، دو دلیل اصلی داشته است.
نخست آنکه، در میان قومیتهای ایران، لرها بیشترین مرز جغرافیایی را با مناطق فارسنشین, داشته و دارند. و سپس شمالی ها -مازنی ها و گیلکها-و(اساسا فارس ها ,در حقیقت کسانی نیستند جز همین لرها و گلیک ها و مازنی ها و پهلوی زبان هایی که طی قرن ها , زبان مادری خودرا فراموش کرده و دری زبان شده اند ).به جز لرها و شمالی ها , دیگر اقوام عمده ایران، مانند ترکها، عربها و کردها،اصولا مرز گسترده و مستقیمی با مناطق فارسنشین ندارند. از همین رو، از دیدگاه طراحان این سیاست، جذب و استحاله فرهنگی لرها و دردرجه بعد شمالی ها آسانتر از دیگر گروهها بوده است.و سیاست های فارسی سازی ناسیونالیسم ایرانی نیز , در طی یک قرن اخیر , هم در دوره پهلوی و هم نظام جمهوری اسلامی, بیشتر نخست بر قومیت لر و سپس مازنی و گیلک ها , متمرکز و یا بهتر بگوییم اثربخش بوده است و دیگر قومیت های کرد و ترک و عرب و بلوچ , به دلایلی از جمله عدم مجاورت با فارس ها , مجاورت با مرزها و داشتن روزنه تنفس ,شیعه نبودن و …از پروژه فارسی سازی مصون مانده و سربلند بیرون آمده اند .
دوم دلیل تمرکز سیاست فارسی سازی بر مناطق لرنشین آنکه، مناطق فارسنشین کویر مرکزی و شرق ایران ، بدون دسترسی به منابع عمده انرژی، سوخت، منابع زیرزمینی، سرچشمههای آب شیرین همچون کارون و زایندهرود و همچنین راههای دسترسی به آبهای آزاد، از نظر ژئوپلیتیکی با محاصره, تگناها و محدودیتهای جدی روبهرو هستند. از این رو، کنترل مناطق لرنشین، به باور من، برای حفظ برتری سیاسی و اقتصادی ملی گرایی ایرانی (ناسیونالیسم فارس ) اهمیت اساسی داشته و دارد.
این پروژه فارسی سازی ، طی یک قرن گذشته، از طریق فعالیت مبلغان و فعالان ملیگرای ایرانی در مناطق لرنشین، بهویژه در بختیاری، پیگیری شد. همزمان، در کتابها، نشریات، تحقیقات دانشگاهی و آثار پژوهشی نیز تلاش شد تا مناطق لرنشین مجاور فارس ها ، فارسنشین معرفی شوند و گویشهای آنها، فارسیِ متأثر از لری قلمداد گردد.یا لهجه ها و گویش هایی از فارسی معرفی شود .
برای نمونه، درباره مناطقی چون بوشهر، کازرون، نهاوند، شوشتر و کرمانشاه، آثاری با عنوانهایی مانند «فارسی نهاوندی»، «فارسی شوشتری»، «فارسی کرمانشاهی» و «فارسی کازرونی» منتشر شد. در بسیاری از این آثار ادعا و تصریح شده است که اگرچه بخش عمده واژگان این گویشها با لری مشترک است، اما گویشوران آنها فارس هستند و زبانشان تحت تأثیر لری قرار گرفته است.
حال آنکه، از نگاه من، فرضیه معکوس به همان اندازه، و شاید بیشتر، قابل طرح است؛ یعنی اینکه این جوامع اساساً لُر بودهاند و زبان آنان، در طول قرنها، تحت تأثیر فارسی قرار گرفته است. این احتمال از آن جهت باورپذیر تر و منطقی تر است که این نه زبان لری بلکه زبان فارسیبوده استکه برای قرنهای متمادی، زبان رسمی، اداری، دیوانی و درباری ایران بوده است و طبیعیتر به نظر میرسد که زبانهای محلی از آن اثر پذیرفته باشند، نه اینکه در گسترهای وسیع، از نهاوند تا بوشهر، فارسی تحت تأثیر لری قرار گرفته باشد.
به باور من، هویت فارس(تاجیک ) و زبان فارسی(دری ) به جز خراسان که دنباله حوزه فرهنگی افغانستان است و بالطبع , زادگاه زبان دری است , در مابقی فلات ایران بخصوص منطقه ای که عراق عجم خوانده میشده و پهلوی زبان بوده یعنی در بخشهای شمال و غرب و جنوب ایران همواره با مسئله مشروعیت تاریخی و هویتی روبهرو بوده است . چرا که این زبان(دری ) و این عنصر قومی(تاجیک )بومی این مناطق نبوده از همین رو با جعل و انتساب خود به ایالت فارس و هویت پارسی , سعی بر مشروعیت بخشیدن به بومی بودن اصالت خود در حداقل بخش های غرب و شمال و جنوب فلات ایران داشته و دارد .به همین علت همچنین معتقدم ناسیونالیسم ایرانی که بنیان آن را بر فارسگرایی و شیعهگرایی استوار میدانم، برای حفظ برتری جمعیتی این دو مؤلفه، ناگزیر بوده است قوم لُر را، به عنوان در دسترسترین و سهل الوصل گزینه، در مسیر استحاله فرهنگی قرار دهد و به عنوان بی دفاع ترین طعمه -به نسبت ترک ها و کردها و عرب ها و بلوچ ها - قومیت لر را را قربانی سیاست های فارسی سازی خودکند .
به باور من، این پروژه طی چند یک قرن با موفقیت پیش رفته است ؛ اما در دو دهه اخیر، با طرح دوباره هویت مستقل لری از سوی شماری از فعالان و هویتطلبان لُر، روندی که برای آینده هویت لری از سوی ناسیونالیسم مرکزگرای ایرانی ,طراحی شده بود، با مانع و چالش روبهرو شده است. هرچند این مانع و چالش هنوز جدی نیست !
فقدان مشروعیت؛ رنجی که ناسیونالیسم فارس در ایران با آن روبهرو است
به باور من، عنصر قومی تاجیک (فارس) و نیز زبان دری (فارسی)، بهجز در شرق ایران، یعنی خراسان ــ که دنباله حوزه فرهنگی و جغرافیایی افغانستان و تاجیکستان و خاستگاه تاریخی این قوم و زبان به شمار میرود ــ در بخشهای وسیعی از فلات ایران، بهویژه در غرب، جنوب و شمال کشور، از فقدان پایگاه قومی و مشروعیت تاریخی رنج میبرد.
از همین رو، ناسیونالیسم فارس، طی یک قرن گذشته کوشیده است با بازسازی، تحریف یا بازخوانی تاریخ، جغرافیا و نقشههای هویتی، برای خود در این مناطق جایگاهی تاریخی، فرهنگی و حقوقی ایجاد کند؛ جایگاهی که بتواند بر پایه آن، استمرار سلطه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود را توجیه و تثبیت کند.
برای نمونه، در خوزستان اساساً جمعیت بومی فارسزبان وجود نداشته و ندارد و مردمان بومی این منطقه را از ایلات و عشایر و روستاییان و بخصوص شهرهای کهن خوزستان را عمدتاً لرزبانان تشکیل میدهند.سند آشکار قدمت بومی بودن زبان لری , گویش های لری شهرهای کهن خوزستان است .کدام زبانشناس فرهیخته و با انصافی هست که لری بودن زبان های دزفولی و شوشتری و رامهرمزی و هندیجانی و ماهشهری را انکار کند ؟ مابقی جمعیت خوزستان اعراب هستند که مهاجرت آنان پس از عهد مشعشعیان و بخصوص صفویه و قاجار ازحدود عثمانی و عراق فعلی به خوزستان , اظهر من الشمس است !
همچنین در استان فارس نیز، به باور من، صرفِ نام استان، لزوماً به معنای غلبه تاریخی قوم تاجیک (به غلط فارس ) یا زبان دری (غلط مشهور فارسی) نیست؛پارسیک ؛نام دیگر زبان پهلوی ساسانی بود که در ایالت پارس (فارس ) رواج داشت .جدا از ان بیگانگان ایرانی ها را نه ایرانی که (پرسین , پرسی , پارسی) و به تبع آنها من جمله اعراب, ایرانی ها را (فرس ) و زبان ایرانی ها (فارسی ) یعنی زبان ایرانی می خواندند . بعدها که با آمدن اعراب و مسلمان شدن ایرانیان بخصوص مردم خراسان و ماورالنهر ,زبان پارسیک (پهلوی ساسانی )که تمثیلگر دین زرتشتی بود از رسمیت افتاد و به جای آن از خراسان و افغانستان امروزی ,زبان دری به نمایندگی و تمثیلگری دین جدید یعنی اسلام معرفی و رشد کرد و گسترش یافت ,اعراب زبان جدید را هم فارسی (یعنی ایرانی ) خواندند نه اینکه از ولایت فارس آمده و به تدریج این غلط مصطلح رایج شد . پس صرفِ نام استان فارس ، لزوماً به معنای غلبه تاریخی قوم تاجیک (به غلط فارس ) یا زبان دری (غلط مشهور فارسی) نیست.کما اینکه اکثریت جمعیت بومی استان فارس را لرها تشکیل می دهند و یا لرتبارانی که هنوز به گویشی لری /دری صحبت می کنند یا آنانی که دیگر تاجیک (فارس )شده اند ! و سپس اچمی زبان های لارستان اند و در آخر اتحادیه ایلی قشقاییها که دوران متاخر آمده اند و مخلوطی از ایلات ترک و لرند .و می ماند فسا و اصطهبانات و شهر کلانی چون شیراز که قدمت زبان دری(فارسی ) در شهری مانند شیراز، از قرن هفتم هجری فراتر نمیرود؛ آن هم بیشتر به عنوان زبان دیوانی و میانجی، نه زبان غالب مردم.
در همدان نیز هنوز نمیتوان از وجود یک جمعیت بومی فارسزبان سخن گفت وبه باور من، لرها باشندگان تاریخی این منطقه بودهاند. و و سپس ترکها و زبان ترکی که بعد تر آمده است .
در استان مرکزی نیز لری غلبه داشته است و زبان دری، زبان بومی بسیاری از مناطق نیست.مگر در اراک (عراق یا سلطان آباد )که قصبه ای جدید است و اکنون شهری شده است .
حتی تهران(ری ) نیز تا سدههای اخیر دارای زبان بومی زبان دیگری(راجی ) بوده است و هنوز هم در مناطقی مانند تجریش و شمیران، بازماندههایی از گویشهای غیرفارسی دیده میشودکه به وضوح مشخص است که از گویش های زبان های کاسپین (مازنی و گیلکی )است .
در قزوین , که هم اکنون فارسی (دری ) صحبت می کنند , تا چند قرن پیش زبان قزوینی که گویشی از پهلوی بود رایج بود .
در اصفهان نیز، اگرچه امروز زبان دری جایگاه مسلط دارد، اما تا حدود قرون هفتم و هشتم هجری چنین وضعیتی وجود نداشت. افزون بر آن، بسیاری از شهرهای پیرامون اصفهان ــ بهجز نجفآباد که شهری نوبنیاد و متعلق به عصر صفوی است ــ همچنان دارای گویشها و زبانهای غیردری هستند.
از این منظر، اصفهان، شیراز و اراک، بیش از آنکه نماینده یک پهنه پیوسته فارسزبان باشند، به جزیرههایی فارسیزبان در میان گسترهای از جوامع غیرفارس و غیردریزبان شباهت دارند. یعنی به فاصله چند کلومتر از این کلان شهرهای فارس زبان شده , بلافاصله روستاهای غیر فارس زبان آغاز می شود که نشان می دهد زبان دری (فارسی )طی چند صد سال نفوذ در مرکز فلات ایران , فقط شانس نفوذ در شهرها را داشته است و نه در روستا ها .در بین عشایر که به هیچ وجه ..
تا اینکه در دوران معاصر تعلیم اجباری از طریق نظام آمرانه آموزش و پرورش توسط دولت پهلوی سراسری شد .و همزمان با فارسی آموزی اجباری وپرستیژ دادن به زبان دولتی و کاستن از اعتبار زبان های بومی و مادری , اندک اندک پروژه فارسی نمایی و فارسی سازی جغرافیای پیرامونی حوزه سخنوران زبان فارسی نیز کلید خود .
در چنین پروژهای، قوم لر، به دلیل آنکه بیشترین مرز جغرافیایی را با مناطق فارسنشین دارد، آسانترین هدف برای جذب و استحاله فرهنگی تلقی شده است؛ در حالی که عربها، کردها و ترکها، به سبب نداشتن چنین همجواری گستردهای، در معرض این نوع سیاست قرار نداشتهاند.
در این میان، آنچه من تناقض آشکار ناسیونالیسم فارس میدانم، این است که ناسیونالیسم ایرانی همیشه از یک سو ادعا میکند «در ایران قومی به نام فارس وجود ندارد» و از سوی دیگر، پیوسته در حال گسترش جغرافیای فارس و توسعه قلمرو زبان فارسی است. این دو ادعا، از نگاه من، با یکدیگر سازگار نیستند.
به باور من، همین تلاش مستمر برای گسترش قلمرو هویت فارس، خود نشانهای از بحرانی است که ناسیونالیسم فارس در زمینه مشروعیت قومی و تاریخی با آن روبهروست. بحرانی که سبب شده است برای تثبیت موقعیت خود، به بازتعریف پیوسته جغرافیا، تاریخ و هویت مناطق پیرامونی روی آورد.
با این همه، تصور میکنم آن آیندهای که قومگرایان فارس برای لرستانات ترسیم کرده بودند، با افزایش آگاهی هویتی نسل جدید لُر، بیش از گذشته با چالش روبهرو شده است.
قومیت لُر؛ قربانیِ عمق استراتژیک پانفارسیسم!
نوکِ پیکانِ آسیمیلاسیون؛ چرا لُرها هدف اصلی بودند؟
قدیمترها تمثیلی زبانزد بود درباره برخی آدمهای بهشدت موذی، خطرناک و آبزیرکاه؛ آدمهایی که میگفتند از مار و عقرب هم خطرناکترند. مضمون آن تمثیل چنین بود: اگر روزی همزمان مار، عقرب و فلان شخص را دیدی، نخست سر آن شخص را بکوب و بعد به سراغ مار و عقرب برو!
لرها نیز که امروز خود را در محاصره ناسیونالیسمهای توسعهطلب فارس، کرد و عرب میبینند، به گمان من، باید این تمثیل کهن را آویزه گوش خود کنند. پیش از هر چیز، باید به سراغ ریشه اصلی مشکل بروند؛ یعنی ناسیونالیسم مرکزگرای فارس. پس از آن، اگر مجالی بود، نوبت مار و عقرب و سپس دیگر ناسیونالیسمهای توسعهطلب، از جمله کردی و عربی، خواهد رسید.
همانگونه که خمینی بارها به مردم میگفت: «هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید که مسبب همه بدبختیهای ما آمریکاست»، من نیز بر این باورم که اگر قرار باشد لرها عامل اصلی تحقیر، تضعیف و عقبماندگی خود را در یک قرن اخیر بشناسند، باید پیش از هر چیز انگشت اتهام را به سوی ناسیونالیسم مرکزگرای فارسی، پانایرانیسم، حکومت پهلوی و سپس نظام جمهوری اسلامی بگیرند.
از نگاه من، آنچه امروز قوم لُر را در برابر ناسیونالیسمهای همسایه ــ اعم از کرد، عرب و ترک ــ در موقعیتی ضعیف قرار داده، پیش از هر چیز محصول سیاستها و عملکرد همین ناسیونالیسم فارس در یکصد سال گذشته است؛ سیاستی که با جنایات پهلوی اول و دوم آغاز شد و به باور من، با بیتدبیریها و استمرار همان رویکرد در جمهوری اسلامی ادامه یافت؛ سیاستی که نتیجه آن چیزی جز تضعیف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، روحی و روانی جامعه لُر نبوده است.
قتلعام و قلعوقمع لرها در دوره پهلوی اول و دوم، کشتار و اعدام سران، بزرگان و نخبگان لُر ــ کسانی که، فارغ از داوری درباره عملکردشان، در طول تاریخ متولی و نگهبان حدود و ثغور جغرافیایی و فرهنگی لرستانات بودند ــ در کنار به حاشیه راندن مردم و جغرافیای لر، عدم سرمایهگذاری در این مناطق و در همان حال، غارت نفت، گاز، آب و نیروی انسانی لرستانات، مجموعه عواملی بود که، به باور من، فقر، محرومیت و مهاجرت میلیونی مردم لُر را رقم زد.
همه این عوامل، دست به دست هم داد تا قوم لُر در یکصد سال اخیر، تحقیر، تضعیف و به حاشیه رانده شود؛ روندی که، از نگاه من، پس از انقلاب نیز متوقف نشد، بلکه گامبهگام در دوره جمهوری اسلامی ادامه یافت.
از همین رو، روزگاری که هواپیماهای ارتش شاهنشاهی بر فراز مناطق لرنشین پرواز میکردند، لرها بمباران میشدند، نفت و گاز و آب سرزمینشان استخراج و منتقل میشد و لرستانات از توسعه بازمیماند، در همان زمان، کلنگ کارخانه کبریتسازی، کارخانه تراکتورسازی تبریز، صنایع فولاد اصفهان، پتروشیمی اراک، صنایع عظیم مشهد، کرمان و یزد و دهها طرح بزرگ عمرانی و توسعه شهری، در مناطق نورچشمی و برخوردار کشور به زمین زده میشد.
نتیجه آن سیاستها، از نگاه من، امروز بهروشنی دیده میشود؛ توسعه آن مناطق، به بهای بهرهبرداری از منابع لرستانات، موجب شد ناسیونالیسمهای فارس، ترک، کرد و عرب، هر روز فربهتر و توانمندتر شوند؛ اما جامعه لُر، در چرخهای از عقبماندگی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گرفتار بماند.
در چنین شرایطی، طبیعی است که ناسیونالیسمهای فربه همسایه، همچون کفتارانی که بوی شکار به مشامشان رسیده باشد، هر روز به طمع تصاحب بخشی از پیکره تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی لرستانات دست دراز کنند؛ روزی نفت و گاز و آب، روزی سرچشمه رودخانهای، روزی پوشاک و موسیقی، روزی نمادی فرهنگی، روزی منطقهای تاریخی و روز دیگر، ایل یا شاخهای از قوم لُر را به نام خود ثبت و مصادره کنند.
به باور من، ریشه این وضعیت را باید در همان سیاستهای پانفارسیستی و حکومتهای ضدلر پهلوی جستوجو کرد؛ سیاستی که با کشتار نخبگان، باسوادان، سران، سردیاران و گردنکشان لُر در آغاز قرن معاصر، ستونهای رهبری سنتی این جامعه را فرو ریخت. سپس با قلعوقمع، پراکندگی مردم و تحقیر مستمر روح جمعی لُرها در افکار عمومی، مطبوعات و رسانهها، پرستیژ و شخصیت اجتماعی این قوم را شکست و بنیان فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آن را چنان متزلزل ساخت که، از نگاه من، هنوز نیز آثار آن ادامه دارد و جامعه لُر همچنان در مسیری قهقرایی گام برمیدارد.
در کنار این تضعیف فرهنگی و اجتماعی، چپاول نفت، گاز و آب سرزمین لُر و محروم نگه داشتن مردم از بهرهمندی از ثروتی که بر روی آن زندگی میکنند، ضعف اقتصادی را نیز بر این زخم افزود؛ زخمی که امروز، به باور من، چنان عمیق شده است که بیم آن میرود این قوم کهن نیز، همانند بسیاری از ملتها و اقوامی که در طول تاریخ زیر فشار همسایگان یا مهاجمان هویت خود را از دست دادند ــ همچون سغدیها، لیدیها، فریجیها، آرامیها، آشوریان، سریانیها، منداییان، گورانها، اورامیها، تاتها و زازاها ــ به تدریج در هویتهای غالب حل شود و میراث تاریخی، فرهنگی و جغرافیاییاش به دست ناسیونالیسمهای توسعهطلب همسایه، اعم از فارس، کرد، عرب و ترک، مصادره گردد.
اما اگر بخواهم از همه این عوامل، تنها یک علت را برجسته کنم، آن علت چیزی نیست جز کاهلی و بیدردی بخشی از نخبگان لُر؛ فقدان غیرت و عِرق قومی در میان شماری از تحصیلکردگان لُر نسبت به زادگاه، خاستگاه، هویت قومی و مردمان همتبار خود، و در مقابل، سرسپردگی کورکورانه کامل آنان به ایدئولوژی ملیِ مرکزگرا یعنی ناسیونالیسم ایرانی که قوم گرایی فارس است .
میراثی که بیمتولی ماند
و این همه، تنها یک علت ندارد؛ اما اگر بخواهیم انگشت بر مهمترین علت بگذاریم، باید از کاهلی و بیدردی نخبگان لُر سخن بگوییم؛ از فقدان غیرت و عِرق قومی در میان بخشی از تحصیلکردگان لُر نسبت به زادگاه، خاستگاه، هویت قومی و مردمان همتبار خویش، و از سرسپردگی تمامعیار آنان به ایدئولوژی ملیِ مرکزگرا.
در یکصد سال اخیر، میراث تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی لرستانات، عملاً حکم «مال بیصاحب» را پیدا کرده است. از همین رو، فارس و کرد و عرب و ترکِ مهاجر و تازهوارد، هر یک به سهم خود، دست به تاراج تاریخ، جغرافیا و فرهنگ لُر بردهاند تا آن را به نام خود ثبت و تملک کنند.
در فرهنگ حقوقی و عرفی نیز، مالی که مدعی و متولی نداشته باشد,نصیب دیگری میشود. چرا که -حکم مال بلا صاحب- را دارد . دیر یا زود میراث لرستانات نیز، در این یک قرن، کمابیش چنین سرنوشتی پیدا کرده است.
بیتردید، پاسداری از میراث مادی و معنوی، تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی هر ملت، پیش از هر چیز بر عهده نخبگان، تحصیلکردگان، سرکردگان و رهبران فکری همان ملت است. اما پس از قلعوقمع، کشتار و اعدام گروهی از سران و بزرگان قوم لُر به دست حکومتهای پهلوی، این مردم عملاً بیمتولی ماندند و این سرزمین، نگهبانان طبیعی خود را از دست داد.
نسلی از تحصیلکردگان لُر نیز که بعدها در مدارس و دانشگاههای همان نظام پرورش یافتند، غالباً در چهارچوب ایدئولوژی رسمی حکومت تربیت شدند؛ نسلی که بیش از آنکه خود را متولی زبان، فرهنگ، موسیقی، پوشاک و هویت لُری بداند، متولی زبان فارسی، شاهنامه فردوسی، موسیقی فارسی و میراث فرهنگی شیراز، اصفهان، سمرقند و بخارا شد.
در مقابل، کمتر کسی خود را مدعی و پاسدار اوضاع فرهنگی و اقتصادی خرمآباد، یاسوج، مسجدسلیمان، ممسنی، بازفت، کوهدشت، دهلران، گناوه و دیگر مناطق لرنشین می داند . گویی درد این سرزمین، دیگر درد آنان نیست .
این جماعت، به تعبیر یکی از مثلهای زیبای لُری، مصداق همان کسانی بودند که میگفتند:
«نو برافتون اَخِردِن و پاس نَسِه / نِسار اِکِردِن.»
یعنی نانِ «برافتو» (مشرق) را میخوردند، اما به سوی «نِسار» (مغرب) پارس میکردند؛ از مرز و حدود دیگری پاسداری میکردند، نه از خانه، زادگاه و خاستگاه خویش.
به گمان من، هیچ تمثیلی رساتر از این، حال و روز بخشی از نخبگان لُر در یک قرن گذشته را توصیف نمیکند؛ نخبگانی که میتوانستند پاسدار هویت، تاریخ و فرهنگ قوم خود باشند، اما بیش از آنکه دغدغه لرستانات را داشته باشند، در خدمت روایت رسمی و ایدئولوژی مرکزگرا قرار گرفتند.
آدرس غلط؛ مقصد واقعی پروژه آسیمیلاسیون
قربانیان خاموشِ آسیمیلاسیون؛هدف واقعیِ پانفارسیسم چه کسانی بودند؟
در طول یکصد سال اخیر، ناسیونالیسم حاکم فارس، زیر عنوان بیمسمای «ناسیونالیسم ایرانی»، نوک پیکان پروژه آسیمیلاسیون، ذوب، حل، هضم و بلع فرهنگی خود را نه متوجه اقوامی که خود «انیرانی» میخوانَد ــ مانند ترک، عرب، ترکمن، ارمنی و آشوری ــ بلکهبرعکس, اتفاقا متوجه اقوام ایرانی، یعنی گیلک، مازندرانی، تات، تالش و بیش از همه، قوم لُر کرده است.
بر این نکته تأکید میکنم؛ بیش از همه، قوم لُر.
کافی است اندکی تأمل کنیم و از خود بپرسیم: در این یکصد سال، با وجود آن همه شعارهای ترکیستیزانه و عربستیزانه ناسیونالیسم فارس، چند روستا، قصبه یا شهر ترکزبان یا عربزبان، واقعاً فارس شدهاند؟
پاسخ، دستکم از نگاه من، روشن است؛ هیچ!
نهتنها چنین اتفاقی رخ نداده، بلکه در بسیاری از موارد، روندی معکوس را شاهد بودهایم.
در این یکصد سال گذشته از حاکمیت ناسیونالیسم ایرانی در عهد پهلوی و سپس جمهوری اسلامی ,دامنه نفوذ هویت ترکی، گستردهتر شده و حتی به بخشهایی از تالش گیلان نیز رسیده است. نفوذ هویت عربی، نیز از حویزه و شادگان گذشته و اهواز فراتر رفته و مناطقی چون دزفول، شوش، شوشتر، ماهشهر و هندیجان را نیز دربر گرفته است.
از سوی دیگر، ناسیونالیسم کردی و پدیده «خودکردپنداری» نیز از مرزهای ایلام و کرمانشاه گذشته و امروز تا کوهدشت و پشت دروازههای خرمآباد پیش آمده است.
اگر این روند ادامه یابد، دور از ذهن نیست که روزی نام «لرستان» نیز برای استان لرستان کنونی ، نامی بیمسمّا به نظر برسد.چونکه بخش قابل توجهی از ساکنانش-پانکردهای خجالتی و مخفی .دیگر متاثر از ناسیونالیسم کردی, هویت خود را حداقل فعلا که فضا را مساعد نمی بینند.فقط لک می خوانند و خود را دیگر لر نمیدانند .آنچنانکه عنوان «لُر» در آن استان ، تنها به بخشی از جمعیت، یعنی بختیاریهای استان، محدود شود.
اما در سوی دیگر این ماجرا، کافی است روند یکصد ساله حاکمیت ناسیونالیسم مرکزگرای فارس را با دقت بررسی کنیم؛ حاکمیتی که به لرگریزی و فارسیسازی انجامیده و با بهرهگیری از ابزارهایی چون نظام آموزش و پرورش، دانشگاه، مطبوعات، رادیو، تلویزیون، رسانهها، تحقیر فرهنگی و گاه حتی تکفیر، میلیونها نفر از گیلکها، مازندرانیها، تاتها، تالشها و بهویژه لُرها را در معرض آسیمیلاسیون قرار داده است.
در این میان، میلیونها نفر زبان مادری خود را کنار گذاشتهاند، هویت قومی خویش را وانهادهاند و امروز دیگر خود را گیلک , مازنی , تات , لُر نمیدانند، بلکه فارس معرفی میکنند.
حتی در آن بخش از سرزمینهای لرنشین که هنوز زبان لُری نفس میکشد، فشار رسانههای فارسیزبان و نبود آموزش رسمی زبان لُری، این زبان را روزبهروز نحیفتر و آسیبپذیرتر کرده است؛ تا آنجا که در بسیاری از مناطق، لُری به زبانی آمیخته با فارسی تبدیل شده و همین وضعیت، جسارت آن را به پانفارسیسم داده است که با اطمینان، لُری را نه یک زبان، بلکه صرفاً گویشی از فارسی معرفی کند.
از همین رو، گیلکها، مازندرانیها، تاتها و بهویژه لُرها، به عنوان باشندگان کهن فلات ایران، باید این واقعیت را دریابند که مقصد اصلی پروژه آسیمیلاسیون و امحای فرهنگی ناسیونالیسم حاکم فارس ــ که خود را به نام «ناسیونالیسم ایرانی» معرفی کرده است ــ نه عربها، نه ترکها و ترکمن ها و نه کردها هستند؛ آنگونه که سالها تبلیغ و القا شده است.
هدف اصلی، ما بودهایم؛
ما لُرها،
ما گیلکها،
ما مازندرانیها،
ما تاتها،
ما تالشها؛
یعنی همان مردمانی که قرنها در زاگرس و البرز زیستهاند و از کهنترین باشندگان فلات ایران به شمار میروند.
اهالی دو دژ مستحکم البرز و زاگرس , که هزاران سال , گویش های زبان پهلوی را و فرهنگ پیش از اسلام در برابر تهاجم زبان دری (فارسی ) و ترکی و عربی , مصون داشته اند .
سالهاست که آدرس را عوض کردهاند؛
دشمن را جای دیگری نشان دادهاند؛
و با همین رد گمکنی، مقصد واقعی پروژه آسیمیلاسیون را از چشم بسیاری پنهان نگه داشتهاند.
اسناد و تصاویر و ویدو ها .........................................................................................................
1-شاید بتوان گفت مهمترین مشخصه استبدادمدرن که رضاشاه که خود یک نظامی قزاق بود بنا نهاد و آن را از حکومت های استبدادی سنتی پیش از او متمایز کرد , ارتش مدرن و سفاک شاهنشاهی ایران بود که توانست یک روایت از هویت ملی را آمرانه با اسلحه برهمه قومیت های ایرانی تحمیل کند .از نشانه های آن پیشقدمی و دخالت ارتش در امور فرهنگی بود .مثلا پیش دستی در تغییر نام های شهر ها و استان ها ,من جمله نام های لری شهرهای مالمیر و توف اسپهد و پشتکوه لرستان به ایذه و نفت سفید و ایلام .که برخلاف تصور همگی,نه از سوی فرهنگستان که پیشنهاد نخست از سوی وزارت جنگ بوده است .یکی دیگر از آن جمله, تالیف و نشرمجموعه کتاب «جغرافیای نظامی ایران» است که نام آن افشا کننده سرضمیر آن است .«جغرافیای نظامی ایران» که در ۱۰ جلد توسط وزارت جنگ,دایره جغرافیایی ستاد ارتش در زمان حکومت پهلوی به دست سپهبد حاجعلی رزمآرا(بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۲ خورشیدی) به چاپ رسید.این مجموعه اطلاعات میدانی جغرافیایی و قومی ,حاصل از لشکر کشی وزارت جنگ رضاشاه در سرکوب اقوام ایرانی منجمله لرها در غرب و جنوب غرب ایران بود .چنانچه خودسپهبد حاجعلی رزم آرا در دیباچه این مجموعه اعتراف کرده که :"…نویسنده که مدت ها افتخار خدمت سربازی در این کشور را دارا بوده ,پس از اردوکشی های شمال باخترو باختر(جهت برقراری انتظامات کشور)…موفق شدم تمام اقطار کشور رابه طور دقیق دیده…" این مجموعه را تنظیم کنم .سپس از دل همین این گزارشات محلی در حین اردوکشی های وزارت جنگ , که دست مایه تالیف مجموعه "جغرافی نظامی ایران " شد , سپهبد حاجعلی رزم آرا, برادر دیگر خود سرتیپ حسینعلی رزمآرا, را مامور می کند که مجموعه "فرهنگ جغرافیایی ایران "(بین سالهای ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ خورشیدی) تنظیم کند که «فرهنگ آبادیها» در واقع بخش و مرحله نخست پروژه «فرهنگ جغرافیایی ایران» بود که از سوی وزارت جنگ (دایره جغرافیایی ستاد ارتش و چاپخانه ارتش) نشر شد .
به عنوان نمونه در این ویدو که مشاهده می کنید , در صفحه ای از این همین کتاب , که در دوران جمهوری اسلامی گویا بازنشرشده , زبان مردم لر شهر تاریخی قلعه تل بختیاری در خوزستان , زبان فارسی با گویش لری ثبت شده است! جالب است بدانید که همزمان با بازنشرهمین مجموعه کتاب «فرهنگ آبادیهای ایران» یعنی مقارن با سلطنت فرزند رضاشاه ,محمدرضاشاه, پهلوی دوم(سالهای ۱۳۲۱-۱۳۲۲)همین روستای قلعه تل بختیاری در قیام ابوالقاسم خان بختیاری برای سهم خواهی مردم لر از سهم نفت , از سوی ارتش شاهنشاهی ایران ,داشت بمباران هوایی می شد !(برای اطلاعات بیشتر درباره این بمباران , به مقالات دیگر من در همین سایت مراجعه کنید )

*تغییر نام اسامی قومی ایالات و ولایات و شهرها و طوایف , از جمله عملکردهای وزارت جنگ در اردوکشی ها بود که بعد به وزارت داخله ابلاغ می شد . در زیر ابلاغیه تغییر نام ولایت لرستان پشتکوه به عیلام و سپس ایلام را می بینید

2-به این تصویر و ویدوی بعدی خوب دقت کنید تا بفهمید که ناسیونالیسم فارس، در این یک قرن،کشور را به اساس منافع قومی شان,با چگونه پروژه هایی اداره کرده اند!در کتاب جغرافیای استان خوزستان، عملا لر ها را به نفع فارس ها مصادره کرده اند. لرزبانان شوشتر و دزفول و بهبهان( که همگی گویش های زبان لری است ) از لر جدا کرده اند و سپس,به همراه لرهای بختیاری وبهمئی و لکی و فیلی ,همه را فعله ایی تحت نام فارس- بدون هیچ معیار زبان شناسی/ قومیتی /مردمشناسی/ تاریخی- قلمدا کرده اند همین ها، آنهایی اند که همیشه می گویند ما در این ایران فارس نداریم اما اینگونه مذبوحانه، لرها ها را دسته جمعی، زیر نام فارس آورده اند.چرا که خوزستان زرخیز، برای فارس زبانان کویرنشین حاشیه مرکز و شرق ایران حیاتی ا

۳-عناصر قومی ایران
در این ویدو همچون صدها نقشه دیگر، عملا لرهای(بختیاری ) ساکن خوزستان را از قومیت لر جدا کرده و فارس محسوب کرده آنچنانکه دو منطقه لرنشین در بالا و پایین بدون نقطه تماس بوجود آمده.
دلیل تمرکز پان فارسیسم بر لرهای بختیاری خوزستان و سلب هویت لری آنها، به علت ذخایر نفتی و ذخایر آبی منطقه بختیاری است و دیگر هیچ!تا به بهانه فارس بودن بختیاری، کویرنشینان فارس زبان مرکز و شرق ایران، بتوانند جای پایی در این استان زرخیز داشته باشند
۴-فارس نمایی لُرهای کوهمره در چند دهه اخیر کلید خورد.ایل های کوهمره همیشه از خود تحت نام لر نام می برده اند و اهالی فارس و قشقایی نیز آنها را تحت عنوان لر می شناخته اند.

فارس نمایی لُرهای کوهمره(لُرل کُهمَره -کوهمره سوهری( سرخی)، کوهمره نودان و کوهمره جروق ), از پروژه های لرگریزانه و لرستیزانه مورخان حکومتی است که در دوران نه حکومت پهلوی بلکه مشخصا در دوران حکومت جمهوری اسلامی و به توسط عبداله شهبازی ,پژوهشگر تاریخی و فعال سیاسی نزدیک به حکومت (عملا حکومتی بگوییم درست تر است ) کلید خورد .ایل های کوهمره همیشه از خود تحت نام لر نام می برده اند و اهالی فارس و قشقایی نیز آنها را تحت عنوان لر می شناخته اند.ایشان فرزند شهباز خان شهبازی , خان شهید لُر ,کلانتر ایل لُرسرخی است که به دست نظام پهلوی لبخند بر لب , به جوخه اعدام سپرده شد . ایل های کوهمره همیشه از خود تحت نام لر نام می برده اند و اهالی فارس و قشقایی نیز آنها را تحت عنوان لر می شناخته اند. عبداله شهبازی نیز در کتب اولیه خود همه جا از ایل خود به صراحت تحت نام لُر نام می برد .ازجمله در کتابی که درمورد ایل خود کوهمره سرخی تحت نام :ایل ناشناخته – پژوهشی در کوه نشینان سرخی فارس (۱۳۶۶) نوشت . در زیر اظهار نظر صریح او در کتاب ایل ناشناخته – پژوهشی در کوه نشینان سرخی فارس (۱۳۶۶) مبنی بر لربودن ایلات کوهمره را می بینیم

اما پس از چندی به علت ناشناخته (محتملا چرخش سیاست های حکومتی ) منکر لر بودن لرهای کوهمره شد و مدعی شد که لرهای کوهمره پارس و پارسی هستند و هیچگونه نسبتی با لرها ندارند !یعنی همان سیاست پارسی انگاری و پارسی نمایی اقوام دیگر بخصوص لرها !

۵-بیشترین هجمه فارس انگاری و فارس نمایی لرها و زبان لری , معطوف به بخش لرهای شهرنشین ولایت ثلاث(نهاوند, بروجرد , ملایر )و کنگاور بوده که همجوار مناطق فارس نشین بوده و به علت فرهنگ شهری بیشتر از ایلیاتی های لر , تحت تاثیر زبان و فرهنگ لری قرار گرفته و از همین رو , فارس قلمداد کردن آنها از سوی ناسیونالیسم فارس , راحت تر بوده است .
-*انتشار مطالبی با عنوان «فارسی بروجردی» که گویش لری بروجردی را لهجهای از فارسی معرفی میکنند.

*انتشار آثاری با عنوان «فارسی نهاوندی» که در آن، گویش لری نهاوندی به عنوان یکی از گویشهای زبان فارسی معرفی شده است.


*انتشار مطالبی با عنوان «فارسی ملایری » که گویش لری بروجردی را لهجهای از فارسی معرفی میکنند.

6-*انتشار کتابهایی با عنوان «فارسی شوشتری» که در آن، گویشهای لری شوشتری و دزفولی در شمار لهجههای فارسی طبقهبندی شدهاند.

۷-فارس نمایی لرها که بخش اعظم سکنه استان نفت خیز خوزستان را تشکیل می دهند .گاه لرزبانان شهری دزفولی و شوشتری و رامهرمزی و ماهشهری و هندیجانی را تحت نام خوزی از لرزبانان ایلیاتی جدا کرده و سپس به پارس ها و فارس منسوب می کنند و گاه درهم همه لرهای خوزستان را فارس محسوب می کنند .


5-

در نشریه ای دولتی طبق همان پروژه صدساله و سیاست سیستماتیک فارسنمایی و فارسانگاری لُرها, در نقشه لرها را حذف و آنها را فارس , فرض کرده بودند که برای نخستین بار اعتراض لرها را به همراه داشت . در همین زمان در زمان خاتمی دفتری تحت نام معاونت قومیت ها ؟ به ریاست یونسی وجود داشت که عملا نام لر از میان قومیت ها حذف شده بود .که من مطلبی اعتراضی زده بودم و نوشتم :
نام همه عاشقان آمده درفترش
گر قلمی می کشد , برسرما می کشد !

6-در این میان، آنچه من تناقض آشکار ناسیونالیسم فارس میدانم، این است که ناسیونالیسم ایرانی همیشه از یک سو ادعا میکند «در ایران قومی به نام فارس وجود ندارد» و از سوی دیگر، پیوسته در حال گسترش جغرافیای فارس و توسعه قلمرو زبان فارسی است. این دو ادعا، از نگاه من، با یکدیگر سازگار نیستند.
