در همین زمینه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه

  1. ورزا

    در داس روزگار
    تا هرچه چشم کار می کرد
    بوسه باد بود و کرشمه ی گندم
    و سازی که بگو مگوها را می خنداند
    تمامی ِ آبادی
    سفره ای بود که خانه به خانه می گشت
    و شاه بلوط پیر
    همه دخترانش را سبز به حجله گاه می فرستاد
    عموهایم چه مهربان
    گله های خاطره هاشان را می افشاندند
    و مادرم هرشب
    لرز ستاره های را (نکار) می کرد
    بر شانه های بی تعارف (ورزا)
    خورجین های پُر برادری بود
    که به انبارهای خالی دل میرفت
    گاهگاهی هوسی نسیم وار
    چشمان برآمده دق پره ای را به دامان سکون می سُراند
    و ظفر وقتی بود که
    (گُرزکُش ) می شد گرگ
    خرمن سلاسل
    تنها بافه های بابونه و نرگس بود
    چه تماشایی داشت وزرا
    وقتی که سرما را در آخور زمستان می خورد
    هیچ مشکی قُلپ هایش را شماره نمی کرد
    زندگی را هر صبح می شد دید
    کدخدا را هم
    و خدا را هم
    برادر بی بهرم وزرا
    این سوی چشم آب
    آسمان آبی نیست
    زندگی شیون خشکی است
    که مردمانش تنها به حاملگی یخچال می اندیشند
    مَشک هم خاطره بود
    عشق هم خاطره بود
    داس هم خاطره بود و خدا هم ….

    آقای مرادی عزیز خوشحالم بعد از مدتها پستی در سایت قرار دادین
    این پست رو سال ۲۰۱۷ توی پیج فیسبوکتون گذاشته بودین اگر اشتباه نکنم
    مندیر مقالات جدیدت هدیم